تبليغاتX
نوید و امید

نوید و امید

نوید و امید

قسمت دهم

بچه ها سلام اتفاق های بد که افتاد ولی خوبش مانده خب این بار یکم کمه چون واقعا وقت تایپ کردن نداشتم ولی قول میدم هفته ی دیگه تمومش کنم در جواب سارا خانم بگم ممنون عزیزم که اشکالم را بهم گفتی این رمان و نوشته ی اصلی نیست فقط چک نویسه بعد گلم پدر من دکتر خانمی اگر تب بدن شما از 40 درجه بالاتر بره اول تشنج می کنی بعد اگر شانس بیاری میری تو کما ولی ازت ممنونم که به نوشتن من توجه کردی و ایراد گرفتی من همه ی این حرف های که زدی را تو پاکنویس راعایت کردم بعد خانمی این بیشتر یک فیلمنامه است تا رمان ولی بازم ممنونم .

ملافه را از روي صورتش پس زدم كنار پنجره ايستادم.اميد به طرفم آمد و گفت:

بيا بريم اين كارها بي فايدست ديگه بر نمي گرده.

- برو كنار كاري ندارم فقط مي خوام باهاش حرف بزنم.

كي را ديدي تا حالا اين جوري حرف زده باشه.

- برام مهم نيست.

باشه فقط حرف يه وقت كاري نكني.

نويد من را ببين اگه دوستم داري برگرد آخه پسر بدون تو چي كار كنم برگرد خواهش ميكنم خدايا منو بكش ولي برش گردون مگه نگفتي هر جا بري من هم با خودت مي بري پس پاشو منو اين جا نزار مي خوام باهات بيام.

همين موقع بود كه آرزو وآيدا آمدند. آرزو تا من را ديد اميد را صدا زد:

خدايا!! تو چرا مثل ابر بهار گريه ميكني؟

آيدا كه ترسيده بود پرسيد:

نويد سالمه؟

- آره خوبه خوبه سالمه ديگه تب نداره ديگه درد نداره.

داري دروغ ميگي براش اتفاقي افتاده؟

- نه باور كن سالمه هيچيش نيست بهت قول ميدم.

اميد خوابيده درسته.

 - آره براي هميشه خوابيد ديگه پيشمون نيست رفت.

اميد سرش را پايين انداخت و شروع به گريه كرد آيدا عقب عقب رفت و روي صندلي افتاد آرزو بلند اميد را صدا زد وگفت:

بگيرش زود باش.

- چي را بگيرم؟

نسيم زود باش بگيرش.

- مگه چي كار ميكنه؟

اميد تا مرا ديد به سريع به سمتم دويد دستم را محكم گرفت و گفت:

دختر اين چه ماريه مگه نگفتي حرف ميزنم.

- با حرف زدن كاري درست نميشه نمي خواد بلند شه.

نسيم بايد قبول كني رفته ديگه بر نمي گرده.

با گفتن اين حرف اشك از چشمانش سرا زير شد.

من هم مي خوام باهاش برم ولم كن.

- نويد هر لحظه كه نفس ميكشي با توست خون اون تو رگهاي تو جريان داره يادت مياد؟ اون با تو زندگي ميكنه تو هم همينطور.

سه يا چهار بار به صورت او كوبيدم بعد محكم حلش دادم سرش فريادي كشيدم:

چرا نمي فهمي من بدون اون نمي تونم زندگي كنم.

اميد سري را تكان داد من را در آغوش خود گرفت دستي روي سرم كشيد و گفت:

دختر آروم باش من مي فهمم چه حالي داري مگه نويد برادر من نيست؟ من هم ناراحتم حتي بيشتر از تو اون بي معرفت من تنها برادرش را تنها گذاشت.

اشك از چشمانم سرازير شد و گفتم:

اميد خيلي بي معرفته چه جوري دلش آمد بدون من بره؟ بهش گفتم دوستش دارم اما حرفم را باور نكرد مگه نمي گفت دوستم داره پس چرا رفت و منو تنها گذاشت؟دوستم نداشت درسته اگه داشت هيچ وقت نمي رفت.

 - ديوانه اون دوست داشت حتي بيشتر از خودش حاضر بود برات همه كار كنه.

بچه ها پست بعدی رمان را تمام می کنم ممنون از نظرات قشنگتون راستی من تولد نوید را به همه فن هاش و خودش تبریک میگم الان خیلی دیره ولی اشکال نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19:12  توسط نسیم  | 

قسمت نهم

خب این هم باقیش توصیه می کنم حتما دستمال کنارتون باشه شوخی کردم نظر یادتون نره

او داشت مرا آرام مي كرد كه دكتر صدايش كرد. اميد مرا روي صندلي نشاند و رفت چند ثانيه بعد برگشت و كنارم نشست و گفت:

ديدي گفتم مي توني چرا بي خودي اشك مي ريزي مي خواي بري پيشش؟ الان فقط اون مي تونه آرومت كنه پاشو برو.

دوباره وارد اتاق شدم پايين تخت ايستادم و پرسيدم:

حالت خوبه؟

- چشمات چرا خيسه؟ گريه كردي؟

نه باور كن گريه نكردم.

چرا دروغ مي گي تو الان هم داري گريه مي كني.

- نويد من........من.......

بيا

درست مثل خوابم دستانش را باز كرد من به طرف او رفتم براي اولين بار در آغوشش گرفتم ديگه نتونستم جلوي خودم را بگيرم گفتم:

نويد دوست دارم به خدا دوست دارم بدون تو نمي تونم زندگي كنم. بگو هيچ وقت تنهام نمي زاري بگو.

- ميدوني چند وقته منتظر شنيدن اين حرفم منم دوست دارم قول ميدم هميشه كنارت باشم ببينمت اينا چيه ؟ مي دوني هر قطر از اشك هاي تو براي من با ارزشه دوست ندارم هيچ وقت گريت را ببينم بايد هميشه شاد باشي.

تو مي دوني براي چي اين جاي؟

- آره حس مي كردم وقتي بري اين بلا سرم بياد.

براي چي؟ من ارزشش را ندارم.

- از كجا مطمعني؟ تو با ارزش تر از خودمي. وقتي زندگيم كنارم نيست چه جوري مي تونم زنده باشم.

تو به خاطر من......من لياقتت را ندارم.

- اين حرف را نزن بيدارم كردي اين چيزها را بهم بگي.

دوست داشتي بخوابي؟

- آره آخه اون جوري هميشه كنارتم.

بي معرفت قول بده از اين به بعد هر جا خواستي بري منم با خودت ببري.

- باشه قول ديگه تنهاي نميرم اميد كجاست؟

بيرون كارش داري؟

- آره برو بهش بگو منو ببخشه تو اين دو هقته خيلي اذيتش كردم.

همين؟

- نه بگو مي خوام قبل از مردنم عروسي تنها بردارم را ببينم.

نميگم حق نداري راجبع مرگ حرف بزني مگه نگفتي هميشه پيشم ميموني؟

- آره الان هم ميگم هميشه كنارتم بابت اون حرف هم متاسفم منظور بدي نداشتم ميگي؟

آره اون ماسك را بزن پسر خوبي باش اذيت نكن بگير بخواب بعدا مي بينمت.

از اتاق بيرون آمدم کنار امید رفتم گفتم:

- نوید برات ژیغام داده.

چي گفته؟ چيزي مي خواد؟

- اگه صبر كني ميگم اول ازت تشكر كرد به خاطر اين مدت كه مواظبش بودي.

من وظيفم را انجام دادم اگه پيغام بدي هم مثل اين اينه نمي خواد بگي.

- دوم چيزي ازت خواسته كه خوش حالت ميكنه.

خوش حالم ميكنه!!؟؟ چي مي خواد؟

- اون مي خواد عروسي تو و آرزو را ببينه.

چرا اين جا؟ صبر مي كنيم مرخص بشه بعد.

- نگفت كه اين جا عروسي بگيريد شما بيرون جشن بگيريد اون فقط مي خواد لباس دامادي را تو تنت ببينه.

نه نميشه امكان نداره.

آرزو داشت به سمت ما مي آمد وقتي نزديك تر شد از اميد پرسيد:

چي شد؟سالمه؟

- آره حالش خوبه.

خوب شما دوتا راجبع چي حرف ميزديد؟

- نويد خواسته ما زودتر ازدواج كنيم.

چي!!! الان كه نميشه.

- منم همين را ميگم.

اميد رو به من كرد و ادامه داد:

نسيم محاله هر چي بگه گوش ميدم ولي اين نه.

 - چرا؟ چون برادرت خواسته نمي توني.

نه اين كار از عهدي من خارجه دختر حداقل يك هفته طول ميكشه تازه اگه همه كمك كنن.

- همه ي اين حرفها بهونست اگه تو بخواي ميشه به خاطر برادرت نمي خواي به خواستش عمل كني؟

سكوتي لحظه ي ميان ما بر قرار شد تا اميد با فريادش آن را شكست:

آرزو برو به مامان من بگو زنگ بزنه مهمان دعوت کنه به مادر خودت هم بگو منم ميرم باغ كرايه كنم.

   - پس من چي؟

به نظرم پيش نويد باشي بهتره.

- اون احتياج به استراحت داره درضمن برآورده كردن خواستش برام مهمه پس به منم يه كار بده.

باشه اين پول وقتي آرزو تلفن كرد با هم بريد وسايل پذيراي ميوه و... بخريد.

آن شب تا دير وقت در خيابان پرسه ميزديم بيشتر كارها را كرديم خوب عروسي گرفتن به اين راحتي نيست. وقتي بيمارستان رسيدم از شدت خستگي تا روي صندلي نشستم خوابم برد.كمي بعد احساس كردم كسي صدايم ميكند چشمانم را باز كردم تا جواب بدهم:

اميد توي! چرا بيدارم كردي؟

- بيدارت كردم بري خانه بخوابي پاشو برو من هستم.

نه مي مونم تو بيشتر از من احتياج به خواب داري پس برو.

- نمي تونم بخوابم نگرانشم من برادر خوبي نبودم.

چرا اين فكر را ميكني؟

- اگه تمام تلاشم را ميكردم كار به اين جا نمي كشيد.

تو همه ي تلاشت را كردي ناراحتيت مال اين نيست با آرزو مشكل داري؟

- نه آرزو دختر خوبيه چرا اين فكر را كردي؟

چون خوب ميشناسمت درضمن دروغ نگو كه اصلا بلد نيستي با دروغ خودت را نجات بدي.

- راست ميگي من دروغ گوي خوبي نيستم.

خوب بگو مشكلت چيه شايد بتونم كمكت كنم.

- نويد عشق و دوست داشتن را باور نداشت هميشه وقتي حرف دوست داشتن ميشد مي خنديد.عقيده هاي مسخره ي داشت اگه حرفهاش را گوش ميكردي ديگه نمي تونستي باور كني اين كسي كه روي تخت افتاده همونه.

چرا؟ يعني اين قدر عوض شده؟

- عوض شده!! نويد بعد از ديدن تو ويرون شد. ميدوني نويد عشق را قبول نداشت ميگفت همه ي دخترها فقط به خاطر پول قشنگ بودنش كه ميان طرفش. ميگفت اگه از تو بهتر پيدا كنن ميرن كسي دوست داره كه تو بدترين شرايت كنارت باشه ولي همچين كسي پيدا نميشه عشق قشنگه ولي مال كتابهاست رابطه ي احساسي يه كه نويسنده خلقش ميكنه اون فقط يه روياست تو زندگي واقعي بچه گانست.

واقعا!!! باعث تعجبه چي شده نظرش عوض شده؟

- تو نميدوني؟ نويد با دخترهاي زيادي حرف ميزد خيلي ها دوستش داشتن ولي اون به هيچ كدومشون دل نمي بست دو دقيقه حرف زدن با تو باعث دل بستگيش شده تازه از اون بدتر اصالت بيست سالش را شكوند.

 خوب اين چه ربطي به مشكل تو داره.

- آرزو منو دوست نداره فكر ميكنم حرف نويد درست بوده اون.....

 صبر كن ميدونم چي مي خواي بگي ولي اين طوري نيست اون دوست داره فقط دلش مي خواد همه از ازدواج شما با خبر بشند خوب يكم حق داره بالاخره همسر اميد شدن به اين راحتي نيست بهت قول ميدم بعد از عروسي همه چيز درست ميشه ببين ديگه صبح شده برو خانه يكم استراحت كن درضمن سعي كن با آرزو حرف بزني اين خيلي بهت كمك ميكنه.

- باشه ولي خانه نميرم.

هر طور كه راحتي اجازه ميدي من بخوابم؟

- البته خوابهاي خوب ببيني.

تازه چشمانم گرم شده بود كه دوباره صداي اميد به گوشم خورد:

نسيم پاشو كارت دارم.

- از دست تو خواب ندارم چيه؟ چي كار داري؟

من كاريت ندارم نويد كارت داره پاشو برو ديگه.

- من كه اجازه ندارم.

اجازه داري پاشو ديگه وقت تلف نكن.

وارد اتاق شدم سلام كردم و گقتم:

با من كار داري؟

- نه مي خواستم ببينمت.

همين! اين جا آمدن من ممنوعه اصلا براي خودن خوب نيست ببين كجايي.

- آمدن تو كنار من هيچ وقت ممنوع نيست.

ديوانه حالا اجازه دارم برم؟

- نه عروسي چي شده؟

تقريبا تمومه دو يا سه روز ديگه برگزار ميشه.

- ازت ممنونم ببخش اگه برات مشكل درست كردم.

كارها بر عكسه من براي تو مشكل درست كردم درضمن همه ي مشكل هاي اين عروسي رو دوش دادشت بوده نه من بايد از اون تشكر كني ديگه تمومه بايد برم بعدا مي بينمت.

درعرض چهار روز همه چيز فراهم شد. پنجمين شب يك عروسي خوب مجلل و به ياد ماندبني برپا شد. اولين جاي كه اميد و آرزو رفتن بيمارستان بود كه با كلي خواهش و التماس اجازه دادن نيم دقيقه از پشت شيشه ببيننش. بعد از تمام شدن مراسم پيش نويد برگشتم با كلي خواهش سه دقيقه وقت گرفتم وقتي وارد اتاق شدم خواب بود پنجره را باز كردم از اين بالا شهر خيلي قشنگ تراست كنار او برگشتم ثانيه ها داشت حدر مي رفت دستانش را گرفتم داغ بود هنوز تب داشت آرام صدايش زدم چشمانش را باز كرد و گفت:

ممنون كه به خواستم عمل كردي.

- من كاري نكردم.

دلم مي خواد براي آخرين بار بيرون را ببينم.

- زود مرخص ميشي اون وقت ميتوني بيرون را ببيني.

آره حتما. بزرگترين آرزوت چيه؟

- كنار توباشم.

به غير از اون يه چيزي كه بتونم برات انجام بدم.

- من.....مي خوام.....

فكر نمي كنم اين بار چشمام خواسته ي چشمات را اشتباه فهميده باشه.

اون شيرين ترين بوسه ي زندگيم بود بعد از چند ثانيه نويد ادامه داد:

اين كمترين كاري بود كه مي تونستم برات انجام بدم.

- كم؟! تو شيرين ترين لحظه ي زندگي را بهم دادي اين اصلا كم كاري نيست.

آره ولي اي كاش همون روز اين اجازه را ميدادي اون وقت الان اين جا نبوديم.

- درسته ولي مي تونيم جبرانش كنيم مي تونيم خاطرات بد گذشته را دفن كنيم تا از نو شروع كنيم.

خوش حالم كه تونستي بشكنيش ولي الان براي از نو شروع كردن ديره.

- چرا فكر مي كني ديره؟

من وقت ندارم گفتنش سخته ولي بايد....بايد برم.

- بري!! كجا؟ نكنه.....

آره من وقتي براي از نو ساختن ندارم.

- شوخي بسه بگير بخواب فردا مي بينمت.

شوخي نمي كنم حتي دير هم كردم اين را احساس ميكنم.

- چرتو پرت نگو بگير بخواب.

اميد خانه ست؟

- فكر نمي كنم گفت آرزو را ميزاره خانه بعد مياد اين جا.

ببين اگه بيرونه صداش كن كارش دارم.

- مي خواي همين حرف ها را بهش بزني؟ اون طاقت نمياره به جستش نگاه نكن زود ميشكنه نويد بدون تو جسمي بدون روحه.

مي دونم از بچه گي دوستش داشتم همين باعث وابستگي شد ولي بايد سعي كنه به كسي تكيه نكنه برو صداش كن.

از اتاق بيرون آمدم اميد روي صندلي خوابيده بود تكانش دادم و آرام صدايش كردم:

اميد پاشو نويد مي خواد باهات حرف بزنه.

- با من؟ در مورد چي؟

نمي دونم پاشو بريم تو.

- صبر كن برم اجازه بگيرم.

من يه دقيقه وقت دارم پاشو ديگه.

- چرا داد ميزني باشه بريم.

با هم كنارش رفتيم وقتي خواستم بيرون برم نويد گفت:

نه تو هم باش اشكالي نداره.

- آخه شايد اميد راحت نباشه برم بهتره.

اميد در جواب من دادمه داد:

حرف من با نويد يكيه پس اشكالي نداره.

نويد دست اميد را گرفت و گفت:

اول ببخش كه تو اين مدت اذيتت كردم.

- ديونه تو ببخش كه من تمام تلاشم را نكردم.

اين حرف را نزن تقصير تو نيست من ازت يه چيز مي خوام دوست دارم بهش عمل كني.

- قول ميدم هر چي كه باشه انجام بدم.

ببين اگه يه زماني براي من اتفاقي افتاده بايد قول بدي از نسيم مراقبت كني و هيچ وقت اجازه ندي اشك تو چشماش جمع شه.

- چي ميگي؟ تو بايد خودت كنارش باشي تا ازش مراقبت كني اون به تو احتياج داره نه من.

تو نبايد اجازه بدي كم بود من را حس كنه.

- آخه....نويد حرفت منطقي نيست. ديونه من كه تو نيستم نمي تونم.

تو هم خون مني كم كمش بوي من را ميدي نمي خواي به برادرت قول بدي بزار با خيال راحت برم.

- باشه قول ميدم كنارش باشم ازش مراقبت كنم.

ناگهان پرستار وارد اتاق شد سر من و اميد فريادي زد بعد ما را از اتاق بيرون كرد وقتي بيرون آمد به من گفت:

شما بريد تو فقط يك دقيقه اون هم به خاطر اينكه خود مريض اصرار كرد.

وقتي وارد اتاق شدم كنارش رفتم و سوال كردم:

چي كار داري بگو وقت ندارم.

- نمي خواي پيشم باشي به ابن زودي خسته شدي.

چرت و پرت نگو من براي خودت ميگم نبايد اين قدر حرف بزني.

- اميد كجاست؟

بيرون سرش را گذاشته به ديوار داره اشك مي ريزه فكر ميكنه من نمي فهمم چرا اين حرف ها را بهش زدي؟ حق داره ناراحت بشه.

- نسيم ديگه وقت ندارم بايد برم.

يعني چي؟ چي داري ميگي؟

- حرفم را باور نمي كني؟ گوش كن دارن صدام مي كنند.

بس کن من بدون تو زنده نيستم اگه.....اگه يه اتفاقي برات بي افته من هم باهات ميام.

- تو اين كار را نمي كني من ازت مي خوام بموني و زندگي كني ازدواج كني بچه باري هميشه خوش باشي هر وقت تو بخندي من شادم.

من شادي را كنار تو مي خوام.

- نمي تونم نقش من تو سرنوشت تو تا اين جا بوده وقتي برگردي شهرت مال من نيست.

پس تكليف عشقمون چي ميشه؟ تو راضي به اين سادگي از بين بره؟

- عشق نه به اين سادگي بوجود مياد نه به اين سادگي از بين ميره دختر عشق ما يه عشق جاويده من هر جا كه باشم فقط تو تو قلبمي ازت يه خواسته دارم قول بده انجامش ميدي.

قول ميدم هر چي كه باشه انجام بدم.

- بنويس داستان عشق ما را بنويس. بنويس تا همه بدونند غرور چيزي كه به چشم نمياد مي تونه يه زندگي را از هم بپاشونه و باعث بشه آخرش اين جوري تمام بشه.

من نمي خوام داستانم با مرگ تو تمام بشه.

- من نمي ميرم روحم هر لحظه كنار توست قول ميدم اگه تنها شدي باهام حرف بزن من به حرفات گوش ميدم حتي كمكت هم ميكنم.

ولي آخه....

  - قشنگي عشق به همينه كه دوتا عاشق به هم نرسند و اجازه بدند سرنوشت راهشون را تعيين كنه مي دوني روزي كه از تو شعرها را گرفتم تو راهي كه 

صد بار ميرفتم و مي آمدم گم شدم تازه بدتر شب براي اولين بار تو زندگي جلوي اميد از عشق و دوست داشتن گفتم اون هم به من خنديد.

چرا؟مگه حرف خنده داري زدي؟

- نه آخه هر وقت حرف عشق مي شود من مي خنديدم اما فكرش را هم نمي كردم شايد منم عاشق بشم آن هم تا........

تا چي؟ نويد داري منو مي ترسوني چرا جواب نميدي؟

صداي آژيل در آمد پرستار وارد اتاق شد شك بدي بود عقل و هوشم پريد فقط يادمه روي زمين زانوزدم. اميد تا مرا ديد داخل اتاق شد شانه هايم را گرفت بلندم كرد در حالي كه درياي اشك از چشمانش جراري بود گفت:

بيا بيرون چيزي نيست  خوب ميشه قول ميدم.

- نه من بايد پيشش بمونم اون جوري تنهاي ميره.

نسيم گوش كن.

وقتي صورتم را برگرداندم كه نويد را ببينم پرستار روي صورتش پارچه ي سفيد كشيد آن هم جلوي چشم من.

خب برای خودم متاسفم خودم هر بار می خوانم گریه ام میگیره ایشاالله نوید صد سال زنده بمونه و با صدای گرم و آسمونیش دل همه را شاد کنه روز به روز دخترا را دیوانه تر کنه این ها فقط قصه است من هم دوست نداشتم این اتفاق بی افته خیلی هم تلاش کردم نوید سالم بمونه ولی نشد قصه ی داستان اینه به هر حال فقط من ساه ژوشم همه شاد باشید .راست هنوز تمام نشده ها ادامه دارد 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:4  توسط نسیم  | 

رمان

 سلام به بچه ها ببخشید که یکم طول کشید واقعا کار داشتم ولی جبران میکنم قول میدم راستی به همتون تبریک میگم آلبوم جدید آمد

-آره بیا می خوای بریم دکتر؟

نه چیزی نیست یه خراش کوچیکه خب پیداه شو بریم.

- کجا؟

چشمات را باز کن جلوی باشگاه ایم بلند شو.

اصلا حوصله نداشتم رفتم روی صندلی نشستم دفتر را باز کردم و شروع به ورق زدن کردم. قطرات اشک هنوز بر ورق درفترم بود نامه ی نوید را میان آن گذاشتم از طرفی صدای آمد سرم را بلند کردم ایمان با سرعت سمت من آمد و با عصبانیت گقت:

- این چی میگه؟ بگو داره دروغ میگه؟

خب چی گفته؟ من که نمیدونم. آرزو چی بهش گفتی؟

آرزو کنار من نشست و جواب داد:

- حقیقت گفتم دارم ازدواج میکنم باور نمیکنه.

متاسفانه راست میگه.

ایمان به سرعت دور شد دلم براش می سوخت ولی کاری از دستم بر نمی آمد. آرزو نگاهی به من کرد و گفت:

- اون را ولش کن دو روز دیگه همه چیز یادش میره.

بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:

- امشب قرار با امید حرف بزنم می خوای بیای؟

داشتم فکر می کردم که نیما سمت ما آمد اصلا نفهمیدم چی شد یک دفعه دفترم را برداشت و شروع به خواندن کرد کم کم صورتش در هم رفت دفتر را جلوی من پرت کرد آن را برداشتم و با عصبانیت گفتم:

- کی بهت اجازه داد فتر من را برداری؟

بی خود نبود اقا سنگ تو را به سینه میزد پسریه......

- اگر یک کلمه راجبع اون حرف بزنی می سپارمت دست داداشم. حالا هم دیگه نمی خوام ببینمت ازت متنفرم برو.

شب بود ستاره ها در آسمان خود نمای می کردند من کنار پنجره نشته بودم آرزو با عجله وارد اتاق شد پشت دستگاه نشست مدتی گذشت دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم کنار آرزو رفتم تا خواستم حرف بزنم امید گفت:

- حالش اصلا خوب نیست تب کرده شدید بدنش داغه ولی همش میگه سردمه خیلی ضعیف شده.

اول سلام حالا دکتر بردیش؟

- آره دارو داده ولی تاییر نداره ساعت به ساعت بدتر میشه که از بهتر شدن خبری نیست.

یعنی چی؟ از کی این جوری شده؟ تبش چقدر؟

- سه ساعت بعد از رفتن شما حالش بد شد تبش خیلی بالاست دو درجه مونده تا....

خب تو اون جا چی کار میکنی؟

- همه راه ها را رفتم ولی فایده نداشت اصلا هیچ تغییری نمی کنه من مواظبش هستم نگران نباش یه نوید که بیشتر نداریم اصلا اون داداش من هم هست دیگه من باید برم کار دارم بعدا باهات حرف میزنم.

چند روز بعد تنها تو اتاقم نشته بودم که یک دفعه در باز شد و جثه ی ضریف و دخترانه ی نمایان شد او با شادی روی صندلی ولو شد همین جور که نگاهش میکردم گفتم:

حالش چه طوره؟ بهتر شده؟

- نمي دونم ولی.......وای ساعت چنده؟

شيش و خورده ی چه طور مگه؟

- وای دير شد مانيتور را روشن کن.

باشه صبر کن.

- بيا بيا بيا آهان معذرت می خوام.

اميد چشم غره ی رفت بعد با عصبانيت گفت:

نيم ساعته منو اين پشت کاشتی فکر می کنی بی کارم؟

- نه به خدا يادم رفت قول ميدم ديگه تکرار نميشه.

من بی کار نيستم اگه منتظرت می شينم از وقت کاريم ميزنم می فهمی؟

- بله شما درست ميگيد تقصير منه حالا آشتی؟

از دست تو صبر کن من فکر نمیکنم تو اتاق خودت باشی درسته؟

- درسته امدم پيش نسيم. 

پس کوش؟ خودش کجاست؟

من جلوی مانيتور رفتم و گفتم:

سلام خوبی؟ نوید کجاست؟ حالش خوبه

- خراب دقيقه به دقيقه بدتر ميشه که از بهتر شدنش خبری نيست تازه يه چيز جالب از وقتی شما ها رفتيد ساعت به ساعت تبش زياد ميشه.

تبش پايين نيومده؟ خب بايد چی کار کنيم نميشه که همين جوری بمونه.

- دارم تمام تلاشم را مي کنم نگران نباش چرا گريه ميکنی.

چون اون در بدترين شرايطه ولی هيچ کاری از دست من بر نمياد.

- نگران نباش من مراقبشم قول دادم

حواست بهش باشه اگه يه تار موش کم بشه من می دونم با تو.

- چه خشن باشه نگران نباش به خاطر اين آقا کارمون تعطيل شده منم به کل شدم دختر از صبح تا شب تو خونه ام.

جدی باش الان اصلا وقت شوخی نيست.

- چی کار کنم بايد بتونم آرومت کنم به خدا منم براش نگرانم حتی بيشتر از تو اون همه کسمه.

نگران نباش حالش خوب ميشه بهت قول ميدم

آرزو حرف او را قطع کرد و گفت:

اميد من بايد برم خانه رسيدم بهت زنگ ميزنم کاری نداری.

- نه مراقب خودت باش راستی يادت نره زنگ بزنی.

نه قول ميدم تا رسيدم ميزنم فعلا.

آن شب شام نخوارده به رخت خواب رفتم نويد را در رخت سفيدی ديدم دستانش را باز کرد با سرعت به طرفش دويدم او مرا در آغوش گرفت بعد از چند ثانيه گفتم:

تو تب نداری؟ می تونی راه بری؟ حالت خوبه؟

- معلومه يکم حالم بد بود ولی الان خوبم تو چرا اين قدر آشفته ی؟

نگرانت بودم فکر کردم می خوای تنهام بزاری.

- من هميشه کنارتم الان امدم برای خداحافظی بايد برم.

يک شاخه گل سرخ به من داد بعد دادمه داد:

من بايد برم قطارم داره حرکت ميکنه.

- صبر کن کجا ميری؟

نترس جای بدی نيست. برم ؟

- پس من چی ؟منو تنها مي زاری؟

نه تو هم ميای ولی يکم بعد ديگه وقت ندارم قطار داره ميره.

- نرو خواهش ميکنم.

نمي تونم بايد برم مراقب خودت باش.

مضترب از خواب پريدم 3 نصفه شب بود سر بر بالش گزاشتم احساس بدی داشتم دلم خيلی شور ميزد با کلی زحمت دوباره خوابم برد.فردا از آرزو خواستم پيش من بی يايد تا با هم صحبت کنيم وقتی خوابم را تعريف کردم هيچ نگفت حدسم درست بود یک اتفاق های افتاده بود  فقط برای اطمينان از آرزو خواستم:

با اميد حرف بزنيم اون از همه چيز با خبره.

- ميدونی من ديروز باهاش قرار داشتم ولی نيمود از اون هم خبر نيست.

چه اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم.

- نمي دونم وای خيلی دير شد من بايد برم.

نرو امشب را اين جا باش.

- باشه صبر کن به خانه زنگ بزنم بگم نميام.

آرزو شب راپيش من ماند احساس بدی داشتم در فکر اتفاقات گذشته بودم که يک دفعه خودم را در همان خانه ديدم باز دنبال آن پسر افتادم ولی اين بار توانستم به او برسم تا سرش را بلند کردم دستش را گرفتن و بردند جيغ بلندی کشيدم آرزو مرا حل داد تا از خواب بيدار شدم:

چيه دختر؟ چت شده؟ چرا جيغ ميزنی؟

- اون پسر اون.....

کدوم پسر؟ چی داری ميگی.

- اون پسری که دنبالش رفتم يادته؟

آره چی شده؟

- اون نويد بود تا صورتش را ديدم بردنش.

اتفاقی افتاده که ما ازش بی خبريم من بايد با اميد حرف بزنم.

- آخه چه جوری؟

نمي دونم فعلا هيچ چی نمي دونم بگير بخواب فردا يه کاری می کنيم.

- نمی تونم من نگرانم نکنه.....

بيا اين را بخور آرومت ميکنه نگران نباش فردا همه چيز درست ميشه.

- اگه خوابم درست باشه چی؟ وای اون وقت .......

اون فقط يه خوابه نگران نباش اتفاقی نمی افته حالا چشمات را ببند و بخواب.

آرزو درست گفت فردا حوالی ساعت10 خانمی به من زنگ زد با شتاب خودم را به اتاقم رساندم. قلبم تند تند می تپيد ترس بدی داشتم گوشی را بلند کردم به زحمت زبانم باز شد:

بله بفرمايد.

- من با نسیم کار دارم

خودم هستم بفرماید.

- من مادر امید هستم می خواستم بگم.... ما به شما احتیاج داریم متاسفانه

برای نوید اتفاقی افتاده؟

- چيز مهمی نيست نگران نباشید فقط....

من فقط می خوام بدوم چی شده خواهش میکنم فقط همین را بگید.

- باشه نويد رفته تو کما اصلا حالش خوب نيست داره از دست میره

سرم سنگين شد نفسم به شمارش افتاد پاهايم شل شد روی پادری افتادم وقتی بهوش آمدم آرزو کنارم آمد و گفت:

خوبی؟ ببين اميد کارت داره می تونی باهاش حرف بزنی؟

- آره گوشی را بده.

بلند شدم روی تخت نشستم تا گوشی را گرفتم اميد گفت:

فکر می کردم محکم تر از اين حرفها باشی.

- اگه به تو بگين آرزو داره ميميره محکم ميمونی؟

کی گفته اين داره می ميره مامان! چیزیش نیست شوخی کرده.

- شوخی بسه مگه تو نگفتی مواظبشی پس چی شد؟ حالش خيلی خرابه؟

هيچيش نيست باور کن راست ميگم فقط خوابيده.

- اميد ميشه برای يه دفعه تو زندگيت جدی باشی.

باشه حالش اصلا خوب نيست اگه می خوای نجاتش بدی بيا اين جا.

- من تازه اون جا بودم بابام اجازه نميده بيام.

گوشی را بده آرزو بهش بگم چه کار کنه.

حالا همه چيز را فهميدم مادر او حق داشت با من بد حرف زد بايد برم اما جه جوری؟ خدايا فقط خودت کمکش کن داشتم فکر می کردم که آرزو گفت:

نسيم پاشو بريم من کمکت می کنم بری.

- آخه چه جوری؟

پاشو تو راه بهت ميگم.

با هم به شركت پدر آرزو رفتيم آرزو شروع كرد به صحبت:

بابا من بايد برم پيش اميد.

- بري! براي چي؟ تو تازه اون جا بودي.

ميدونم ولي اميد حالش بده مريض شده وظيفه ي منه برم ازش مراقبت كنم.

- درست ميگي ولي برادرش هست مطمعنا اون ازش مراقبت ميكنه.

نه نمي تونه آخه اون نيست رفته مسافرت اميد تنهاست اجازه ميدي برم.

- خوب مدرسه ات چي؟ با اون چه ميكني؟

شما ميتونيد اجازم را بگيريد اين كار را ميكنيد؟

- آخه به خاطر يه سرما خوردگي مي خواي اين همه راه را بري.

مريضيش بدتر از سرما خوردگيه اجازه بديد برم.

- باشه برو ولي مراقب خودت باش.

ممنون بابا ميتونم نسيم را با خودم ببرم؟

- چرا از من ميپرسي مگه اجازش دست منه.

نه ولي اگه شما با پدرش حرف بزنيد اجازه ميده اين كار را ميكنيد؟

- اگه خودش دوست داره بياد باشه شب با پدرش حرف ميزنم.

ولي بابا شب ديره ممكنه تا اون موقعه اتفاق بدي بي افته.

- خيلي خوب شما بريد جمع و جور كنيد باقيش با من.

ممنون تو بهترين پدر روي زميني.

- باشه بريد تا دير نشده.

وقتي خانه رسيدم سريع جمع كردم چند دقيقه بعد آرزو آمد و گفت:

چي كار ميكني؟ هنوز جمع نكردي؟

- نه نمي تونم جمع كنم فكر خيلي مشغوله.

دختر تنبل برو بشين من جمع ميكنم.

- راستي وقتي رسيديم بايد كدوم بيمارستان بريم.

نميدونم اميد خودش مياد دنبالمون.

- اگه اتفاقي براش بي افته......

ساكت باش ما داريم ميريم جاي نگراني نيست.

در حال صحبت بوديم كه پدر آرزو آمد:

اين بليط زود باشيد بريد.

- من چي؟ ميتونم برم؟

آره برو مشكلي نيست پدرت اجازه داد.

- به همين راحتي قبول كرد؟

به اين سادگي كه نه يه نيم ساعتي باهاش حرف زدم تا اجازه داد زود باش بريد تا جا نمونديد فقط نيم ساعت وقت داريد به فرودگاه برسيد پس زود باشيد.

از خانه تا فرودگاه و  ايران تا آنجا راهي طولاني بود ولي من هيچ نفهميدم تا چشم باز كردم ديدم جلوي فردوگاه منتظر اميد ايستادم يك كم دير كرد ولي آمد در راه تمام حواسش به من بود بعد از مدت كوتاهي گفت:

به چي فكر ميكني؟

- معلومه به نويد ولي يه چيز ديگه هم ذهنم را مشغول كرده.

چي؟ بگو شايد بتونم حلش كنم.

- تو گفتي اگه من برگردم پيش نويد اون از كما بيرون مياد چرا اين جوري فكر ميكني؟

يادته بهت گفتم دكتر گفته بيماري علت و بيماريش ناشناختس؟

- آره ولي چه ربطي داره؟

خوب گوش كن دكتر براي كشف علت بيماريش خيلي تلاش كرد ولي به نتيجه نرسيد براي تحقيق بهتر از من پرسيد: دقيقا كي بدنش شروع كرد به تب كردن؟ به تو هم گفتم درست از وقتي شما پرواز كرديد12 ساعت بعد شروع به تب كرد.

- دكتر چي گفت؟

دارم ميگم صبر كن دكتر گفت فكر كنم علت را فهميدم ولي اجازه بديد با چند نفر مشورت كنم بعد بهتون ميگم. من قبول كردم درست همون شب نويد تبش بالا رفت تا بيمارستان برسيم تشنج كرد بعد هم رفت. وقتي دكترش آمد و ديدش گفت وضع خوبي نداره بايد علت را پيدا كنيم.

- خوب ازش مي پرسيدي مشورت كرده يا نه.

تو كه نمي زاري بگم پرسيدم گفت بله مشورت كردم ولي يه مشگل هست.

- مشکل چي بود؟

اين دفعه اگه حرف بزني هيچ چي نميگم پرسيدم مشکل كجاست؟ هيچي نگفت ولي چند ثانيه بعد سريع پرسيد: برادرتون به كسي علاقه داشته؟ جواب كاملا روشنه بله دكتر گفت حدسم درست بوده قبل از شروع مريضي اتفاق خاصي براش افتاد؟ اين هم ميدوني بله شما يا بهتر بگم تو از اين جا رفتي. دكتر دامه داد: مريضي اين آقا جسمي نيست اين پسر روحش آسيب ديده كساني كه عزيزي را از دست ميدند يا در عشق شكست مي خورند به اين بيماري دچار ميشن خيلي كم ديده مشيه كه همچين اتفاقي بي افته براي همين من نتونستم زود علت يا نوع بيماري را بفهمم دفعيه اولمه كه همچين بيماري را ميبينم به هر حال بايد تا بدتر نشده عزيزش را برگردونيد ديدن او حتي شنيد صداش باعث بهبوديش ميشه فقط همين ميتونه كمكش كنه. به خاطر همين اون حرف را زدم.

- خيلي بي انصافيه اون ..........

گريه نكن اين جوري نمي توني بهش كمك كني ناراحتي حتي گريه ي تو روش تاثير ميزاره بايد سعي كني خون سرد باشي قول ميدي.

- نه سخته ولي تمام سعيم را مي كنم كه هم چين اتفاقي نيفته.

خوبه پس اشكات را پاك كن آروم باش بعد فقط درباره ي روز آشنايتون حرف مي زني از دعوا و قهر رفتن هيچ چي نميگي قبول؟

- قول ميدم حرفاي خوب بزنم ولي خيلي بي معرفته اگه از دستش بدم...

نسيم آروم باش نويد جاي نميره تو نبايد بزاري بره من بهت اطمينان دارم مي توني برش گردوني كافيه از خواب بيدارش كني. خوب رسيديم يادت نرفته كه چي بهت گفتم خون سرد بدون گريه اين سالن را ادامه ميديد بعد دست چپ بريد

- مگه تو نمياي؟

نه من ميرم به دكتر بگم تو امدي بهت اجازه بدن بري تو.

اميد از ما جدا شد. من شروع به حركت كردم. وقتي پشت شيشه رسيدم از ترس سرم را پايين گرفتم و چشمانم را بستم فقط به خودم ميگفتم آرام باش هيچ اتفاقي نمي افتد با ترس چشمانم را باز كردم بدنش مثل فرشته ها سفيد صورتش زيبا تر از قبل مي درخشيد. ديدن اين صحنه خيلي برام سنگين بود فقط افسوس مي خوردم من حتي نمي توانستم براش اشك بريزم ناگهان صداي اميد آمد كه مي گفت:

نگران نباش ديدي بهت گفتم خوابيد.

- آره خوابه ولي اين خواب با همه ي خوابها فرق داره يه نگاه بهش بنداز ببين چقدر عوض شده اگه پانشد چي؟

نترس بلند ميشه تو نبايد بزاري بخوابه.

- من نميرم تو دست خودم نيست نمي تونم جلوي خودم را بگيرم باور كن ديدش تو اين وضعيت راحت نيست تحملش را ندارم.

تو هيچ چي نديدي الان وضع خوبي داره بايد موقعي كه خانه بود مي ديديش ولش كن نمي خواي بيدارش كني؟ بهش اجازه ميدي بخوابه؟ مي دونم اين كار را نميكني پس محكم باش فقط4 دقيقه وقت داري برو ببينم چي كار ميكني.

وارد اتاق شدم به زور قدم بر مي داشتم نزديك تخت شدم دستي روي صورتش كشيدم وگفتم:

نويد من خوابه؟بلند شو الان كه وقت خواب نيست چشمات را باز كن ببين من امدم پيشت بمونم نمي خواي منو ببيني؟ دلم برات تنگ شده مي خوام باهات حرف بزنم اذيت نكن بلد شو دگيه مگه نمي خواستي منو ببيني خوب من پيشتم منو ببين اين قدر حرف برات دارم بلند نشي از دستت ناراحت ميشم.

بي فايده بود جواب نميداد نمي دونستم چي كار كنم فقط يه راه مونده بود دستش را گرفتم سرم را نزديك صورتش بردم در حالي كه اشك در چشمانم حلقه زده بود با صداي لرزان گفتم:

فرشته فرشته ي قشنگ من پاشو.

نويد تكاني خورد صداي بق دستگاه يك نواخت شد پرستار من را بيرون كرد. بيرون از اتاق به سمت اميد رفتم و گفتم:

ديدي گفتم نمي تونم حرفم را گوش نميده هر كاري كردم بلند نشد اميد من بدون اون نمي تونم زندگي كنم.

- آروم باش چيزي نميشه.

همش تقصير منه هيچ وقت خودم را نمي بخشم.

اميد مرا در آغوش گرفت و گفت:

نگران نباش قول ميدم سالمه نترس.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:16  توسط نسیم  | 

قسمت هفتم

خب بچه هااین دفعه یکم طول کشید ولی دست پر آمدم بریم سراغ ادامه ی رومان خاطره جون ببخشید منتظرت گذاشتم از همه معذرت می خواهم اول یه سری خواستند یه بیوگرافی از خودم بزار خب من نسیم افسری هستم ۱۹ سالمه رشته ام ریاضیه ایران-تهران هم زندگی میکنم فکر کنم همتون تا حالا فهمیده باشید نوید را مثل نسیم داستان دوست دارم امید هم جای برادرمه رنگ مشکی را خیلی دوست دارم عاشق قرمه سبزیه ام خب اگر باز هم سوال داشتید بگید

واقعا؟ ازتون متشکرم دکتر. خدایا ازت ممنونم.

نوید نفس آرامی کشید وبه سمت اتاق آمد احمد تا او را دید به طرفش آمد دست بر شانه اش گذاشت و گفت:

من میروم خانه به مامان خبر بدم خیلی نگرانش بود شما پیشش هستید؟

- من یکم کار دارم ولی اگر اشکالی نداره میمونم.

نه خواهش میکنم یه سر به دوستت بزن یادت نره گناه داره.

نوید خنده ی کرد و سرش را به علامت رضایت تکان داد. بعد از رفتن احمد امید وارد اتاق شد و با توپ پر شروع به صحبت کرد:

من بدون اجازه آمدم داخل که فقط بدونم چرا این کار را کردی؟

- می خواهی دعوام کنی؟ به خاطر........

امید اجازه نداد حرف از دهانم بیرون بیاد به سرعت ادامه داد:

چیه حتما به خاطر نوید آخه....... چی بگم هیچ کدام عقل ندارید تو که این کار را کردی اون هم به خاطر تو حاضره جونش را بده عجب عشقی دارید شماها اصلا ولش کن.

امید که عصبانی شده بود از اتاق بیرون رفت چند لحظه بعد پرستار وارد اتاق شد با کلی خواهش والتماس اجازه گرفتم برای دو دقیقه آرزو وارد اتاق بشه وقتی او پیشم آمد سریع پرسیدم:

حرفهای امید درسته؟

- آره نوید تو را پیدا کرد اگر اون نبود تو الان......

با صدا کردن آرزو رشته ی کلام پاره شد امید از او خواست اتاق را ترک کنه بیرون از اتاق امید نوید را صدا زد و گفت:

برو تو مگه یه فرصت نمی خواستی تا همه چیز را بفهمی حالا وقتشه برومثل یه مرد حرفت را بزن یادت رفته به من چب گفتی؟

- اما...... باشه ولی من اجازه ندارم.

چرا یک دقیقه وقت داری اگر تلفش نکنی برو دیگه.

وقتی نوید وارد اتاق شد ضربان قلبم تند شد اون گرما می توانستم وجودش را حس کنم ولی جرعت برگشتن نداشتم دستی روی سرم کشیدم صدای زیبای توی اتاق پیچید کمی جلو آمد و گفت:

حالت خوبه؟ درد نداری؟

به زحمت سر چرخاندم با دیدن سرو وضعش متعجب گفتم:

من خوبم ولی انگار شما خوب نیستید این چه وضعیه؟ از یه هنرمند بعید این جوری لباس بپوشه اگر طرفدارهات ببیننت چی فکر می کنند؟

- اینها یه یادگاری از شیطنت شماست وقتی پیداتون کردم حالتون خیلی بد بود تا این جا بغل من بودید.

ازتون ممنونم ولی می توانم بپرسم چرا نجاتم دادید؟

- خب....... شما چرا این کار را کرده اید؟ فکر می کنید ارزشش را داره؟

آره وقتی نبینمت این بلا سرم میاد چه بهتر که تا وقتی هستی خودم این کار را انجام بدم.

نوید کلافه دستی روی صورتش کشید سری تکان داد و گفت:

من ارزش این کار را ندارم هیچ کس دیگه هم نداره ازت می خواهم دیگه این کار را نکنی حتی اگر من........حتی اگر کسی که دوستش داری را از دست دادی.

- خودت چی؟ اگر تو دوست دخترت را از دست بدی این کار را نمی کنی؟

من دوست دختر ندارم اگر داشتم این کار را نمی کردم می موندم وبا عشقم زندگی می کردم آخه فرشته ی من همه جا باهامه می دانم تنهام نمیزاه.

با حرفهای که از دهانش شنیدم مطمعا شدم گذشته فراموش شده اما حسی بر خلاف این بهم میگفت تو همین فکرها بودم که نوید سکوت را شکست و ادامه داد:

من خیلی باهات بد حرف زدم به خاطر رفتارم ازت معذرت می خواهم ولی.......ارتباط من با تو فقط به خاطر امید و آرزوست قرار قبل از رفتن شما امید با پدرش حرف بزنه من........من تو را دوست دارم خیلی زیاد ولی فقط به عنوان خواهر کوچک تر تو مثل خواهر خودمی.

امید که کفرش گرفته بود عصبانی او را صدا زد بیرون از اتاق امید به نوید گفت:

آخه این چرت و پرت ها چی بود که گفتی؟ آخه اون مثل آیداست؟ واقعا تو به خاطر من باهاش حرف میزنی؟

اشک در چشمانش حلقه زده بود با صدای خسته لب به سخن گشود:

خسته شدم نمی دانم چه کاری درسته چه کاری غلط دارم دیوانه میشم.

- فعلا بیا بریم خانه  تو باید استراحت میکردی صبر کن ببینم به آرزو بگم میریم.

امید داخل اتاق شد با آرزو حرف زد داشت می رفت که گفتم:

به نوید بگو خوشحالم که به عنوان یه خواهر دیوانه قبولم داره جای اون تو زندگی من اون بالاهاست به عنوان یه ستاره که نمی توانم بهش دست بزنم من یکی از اون هزارتا طرفدارشم.

- باشه بهش میگم ولی قول میدم هر چیز که گفته از سر خستگی بوده.

مهم نیست من دوستش دارم چون خواننده ی محبوب منه.

- باشه قول میدم بهش بگم آرزو مواظبش باش.

ببخشید یک سوال دارم می دانید من را کی مرخص می کنند؟

- شما هنوز وارد بخش نشده اید یعنی هنوز حالتون بده و نیاز به مراقبت دارید پس معلوم نیست کی می توانید برید خانه با اجازه.

بعد از گذشت آن شب رفتار نوید به کلی عوض شد مثل اول نشد ولی از آن موقع هم بدتر نبود . سه روز بعد من را وارد بخش کردند طی این چند روز امید این قدر با خانواده گرم گرفته بود که اصلا قابل تصور نبود بالاخره از پدر آرزو اجازه گرفت چهارشنبه حوالی ساعت هفت بیاد خانه من سه شنبه از بیمارستان مرخص شدم موقع خواب آرزو شاد و سرحال وارد اتاق شد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید به همین خاطر پرسیدم:

چیه خانم خیلی خوشحالی؟

- معلومه فکر کن من قرار بشم زن امید اخوان حتی فکر کردن بهش هم خیلی قشنگه.

صبر کن ببینم تو امید را می خواهی یا امید اخوان را؟

- منظورت چیه معلومه امید را می خواهم.

نه چه جوری بهت بگم؟ اگر امید یه پسر ساده بی پول بود باز هم دوستش داشتی؟ باز هم می خواستی زنش بشی؟

- معلومه نه این چه ربطی به موضوع داره؟

فکرش را می کردم ازدواج تو با امید درست نیست تو هنوز امید را نمی شناسی هنوز دوستش نداری تو عاشق پول و شهرت اون شدی تو امید را نمی بینی فقط مبینی دخترها تو خیابون نگاهتون می کنند بهت حسادت می کنند.

- این توی که حسادت می کنی چون خودت موفق نشدی به من میگی نباید این کار را بکنم.

من حسادت می کنم؟ اگر این جوری بود هیچ وقت با هم آشناتون نمی کردم من بهت توصیه کردم حداقل احساست را عوض کن به امید خالی نگاه کن سعی کن اون را دوست داشته باشی این جوری همیشه اون را کنار داری .

- تو راست میگی معذرت می خواهم قول میدم خودم را درست کنم.

او روی تخت دراز کشید بعد از چند ثانیه سکوت ادامه داد:

نسیم به نظرت بابا اجازه میده ما با هم ازدواج کنیم؟

- خب از برخورد پدرت با امید معلوم بود ازش خوشش آمده امید هم یک پسر خوب و آقاست اهل هیچ چی هم که نیست با این حساب فکر کنم یه شام افتادیم.

راست میگی؟ خدایا متشکرم ساعت چنده؟ چرا این قدر دیر میگذره؟

بالاخره شب فرار رسید آرزو این قدر زوق و شوق فردا را داشت تا سربر بالشت گذاشت قرق رویاهاش شد بعد از خوابیدن می خواستم بخوابم ولی فکرم مشغول بود این قدر با خودم کلنجار رفتم تا خوابم برد خیلی وقت بود نخوابیده بود در رویای شیرینی بودم که با صدای تق تق کفش های ارزو از خواب بیدار شدم به زحمت چشمانم را باز کردم آرزو وارد اتاق شد و با شادی گفت:

هنوز خوابی تنبل پاشو دیگه می دانی ساعت چنده؟

- نه مگر چقدر خوابیدم؟

سا عت چهار پاشو مگر گذاشتی دیشب بخوابیم این قدر تکانت دادم که دوباره نری با این همه خوب خوابیدی ولی دیگه بسه پاشو.

- شوخی خوبی نبود اگر ساعت چهار چرا تو آماده نشدی؟

آمدم لباس ببرم برم حمام.

- پس واقعا چهار خیلی خوب تو برو من برایت لباس می یارم.

ممنون راستی قرار نوید هم بیاد باورت میشه قرار اون با بابا حرف بزنه.

بعد از رفتن او بلند شدم جلوی آینه نشستم دستم را بلند کردم تا شالم را سر کنم لباس برداشتم و پایین آمدم چه وضعی بود شام میز شام باور نکردنی بود همه این ور و آن ور میرفتند همه این قدر شاد بودند که انگار قرار وزیر بیاد همه خوشحال بودند به جز احمد یه جوری به نظر می رسید انگار ناراحت بود شاید هم من این طور فکر می کردم لباس ها را برای آرزو بردم این قدر حمامش طول کشید که خدا می دانه وقتی از حمام بیرون آمد مثل لبوی پوست کنده قرمز شده بود. حوالی ساعت هشت بود که زنگ به صدا در آمد پدر آرزو در را باز کرد همه نشستند بعد از احول پرسی نوید بی مقدمه شروع به صحبت کرد:

این درسته که من زیاد با رسم و رسوم شما آشنا نیستم ولی چون پدر و مادرمون این جا نیستند مجبورم من حرف بزنم حالا هر سوالی هست من در خدمتم.

پدر آرزو با مکث کوتاهی ادامه داد:

یعنی هیچ فامیلی این جا ندارید؟

- چرا ولی به سنت خودشون عمل می کنند بالاخره همشون سالهاست از کشورشون دور بودن فکر نمی کنم بودنشون لازم باشه.

آخه این طوری که نمیشه بالاخره باید یه بزرگ تری به سوال ها جواب بده یه کسی که بتوانه خیلی راحت حرف بزنه یک روز دو روز که نیست.

- شما درست میگید ولی فکر نمی کنم 27 سال سن کمی باشه پس من زیاد هم کوچیک نیستم امید هم کوچیک نیست خودش می توانه حرف بزنه تو کشور ما یه پسر به سن امید خودش برای خودش تصمیم میگیره که با کی ازدواج کنه.

نه بی احترامی نشه خوب…….

- از نظر خانه ماشین پول کار هیچ مشکلی نیست دیگر چه چیزی می خواهید بدانید که من یا امید نمی توانیم بگیم.

نه این چیزها که مهم نیست.

- مهم نیست؟ من تا آن جا که می دانم در ایران اگر کسی پول نداشته باشه یا بی کار باشه باید تا آخر عمر مجرد بمونه چه طور میگید مهم نیست؟

از نظر من این چیزها باید در زندگی به دست بیاد پسر باید این قدر پول داشته باشه که بتوانه برای خودش یه سقف تهیه کنه به جز این چیز مهم تری هم هست که میگم پدر یا مادرهم حضور داشته باشند.

- می توانم بپرسم مثلا چی؟

مهریه تاریخ عروسی و……

- میشه یکم واضح تر توضیح بدهید مهریه چیه؟

مبلغی که خانواده ی عروس تعیین می کنند تا در زندگی داماد به او بده.

- یعنی برای کسی که دوستش داری باید پول بدی؟این که شد خرید و فروش چرا تو کشور ما همه چیز با پول معامه میشه؟ برای هر چیزی حتی شریک نزدگی گرفتن باید معامله کنیم.

ولی این یه رسمه.

- رسم؟ باشه چند؟ دخترتون را چقدر به ما می دهید؟

آقا نوید مثل اینکه شما خیلی عصبانی هستید سعی کنید آرام باشید.

- آرام این رسمهای مسخره اجازه نمیده آدم آرام باشه.

از حرفهای نوید خیلی خوشم آمد واقعا رسم مسخره ی داریم پول در مقابل دختر ما باید همیشه همه چیز را با پول عوض کنیم؟ حرفهای خوبی زد آما عصبانت او ممکن بود به ضرر امید و آرزو تمام شود پس باید کاری میکردم سعی کردم توجه او را جلب کنم خوش بختانه موفق شدم وقتی مرا دید آرام زیر لب گفتم:

آروم باش چت شده آرزو که نمی خواهد این پول را بگیره هر چی گفتند قبول کن.

نوید سری تکان داد نفس عمیقی کشید و به پدر آرزو گفت:

من بابت حرفهای که زدم معذرت می خواهم فکر کنم حرف شما درست باشه برای این مسائل باید بزرگتر باشه اگر اجازه بدهید شما درباره ی این موضوع می توانید با پدر مادر صحبت کنید.

- اما شما گفتید آن ها این جا نیستند؟

بله الان هم همین را میگم حضوری که نه کامپیوتر دارید؟

- بله اما یکم پیچیدست به جز نسیم کس دیگری نمی توانه باهاش کار کنه.

خیلی خوبه می توانیم بریم فکر کنم خیلی وقته منتظرند.

اون شب همه با پدر مادر آن دو آشنا شدیم قرار شد کریسمس برگردیم و عروسی این دوتا را برگزار کنیم.شب به خوبی سپری شد صبح از پله ها پایین آمدم که سر میز برم احمد خیلی عصبانی نشسته بود بعد از چند دقیقه از پله ها بالا رفت خیلی عجیب بود وقتی میز را جمع کردم بالا رفتم حالت صورت آرزو برایم تازگی داشت بلافاصله ا او پرسدم:

احمد با تو حرف زد؟ چی گفت؟

- هان….باورت نمیشه گفت من را دوست داره مجبورت نمی کنم من را انتخاب کنی ولی درباره اش فکر کن.

احمد این حرف را زد امکان نداره حالا تو چی گفتی؟

- هیچی حالا باید چه کار کنم؟ شدم یه دل و دو دلبره دوست ندارم دل کسی را بشکنم.

تو امید را دوست داری خب باید از بین این دوتا یکی را انتخاب کنی.

- من امید را انتخاب کردم قرار باهاش ازدواج کنم اون الان نامزد منه.

پس احمد را ول کن دو سه روز دیگه که دوستاش را ببینه همه چیز از یادش میره.

کی باور می کرد احمد چنین حرفی بزند آن هم به آرزو فقط دو سه روز از سفر ما باقی مانده بود که همه اش را بیرون گذراندیم در کل این سفر فقط روزهای آخرش قشنگ و به یاد ماندی بود چون با نوید حرف زدم راه رفتم خندیدم اما حیف که زود تمام شد و روز جدای سر رسید آرزو می کردم نوید را در فرودگاه ببینم چون تصمیم گرفته بودم حرفم را بهش بزنم بعد برگردم موقع خداحافظی هر چقدر دنبالش گشتم پیدایش نکردم به همهین علت از امید پرسیدم:

امید نوید کوش؟ نیامده؟ هر چی دنبالش میگردم نیست.

- پشت سرت وایستاده برو پیشش کارت داره.

به سمت او دویدم جلویش ایستادم تا خواستم حرف بزنم باحرکت دست جلوی حرفم را گرفت و گفت:

ساکت باش نمی خواهد حرفی بزنی خودم میدانم چی می خواهی بگی.

- ولی من باید حرفم را بزنم بعد برم.

او دستی بر صورتم کشید بعد دستم را جلوی صورتش گرفت و یک نامه میانش گذاشت و دادمه داد:

هر وقت پرواز کردید بازش کن با تمام وجود بخوانش. این هم یه یادگاری دستت را بده.

انگشتری در دستم کرد وگفت:

توش هم نوشته عشق جاوید هر وقت یاد ما کردی نگاهش کن.نمی دانم چرا این جوری شد دارم فرشته ام را با دست خودم پر میدم یه چیز را بدون تو تنها دختری هستی که این جوری با یک ثانیه حرف زدن دلم را بهش باختم من …..من دوست دارم حتی اگر تو این راه جانم را بدم.

دست خودم نبود گریه ام گرفت سرم را روی شانه هایش گذاشتم او مرا در آغوش گرفت وقت ی گرمای بدنش را حس کردم قفل زبانم باز شد و گفتم:

من نمی خواهم از پیشت برم من ……..من تو را برای زندگیم انتخاب کردم من اون فرشته ی نجات را دوست داشتم از همان لحظه ی اول تا حالا بهش فکر کردم نوید دوست دارم نزار برم یه کاری بکن جلوم را بگیر.

او که از حرفهای من جا خورده بود قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد و با ناراحتی گفت:

حالا این را میگی؟ خیلی دیره. دیره گفتی نسیم.

امید و آرزو سمت ما آمدند امید سرفه ی کرد و گفت:

مزاحم نیستیم؟ نوید می دانم چه احساسی داری ولی این جا جاش نیست زود باش.

هنوز اون لحظه یادمه باچه زوری آرزو من راکشید و سوار هواپیما کرد وقتی از زمین بلند شدیم غم دنیا رو دلم نشست کاغذی را که داده بود باز کردم تمام خاطراتم زنده شد:

یادت میاد تو قصمون تو بودی و یه پنجره           

یه پنجره که پشت اون چشمای تو منتظره

من واسه ی یه قاصدک می خواندم از قصه ی عشق

پر میزد اون تو دست باد زمزمه خوان از تاب عشق

یادت میاد تو قصمون میان ما فاصله بود

تو دستای قشتگ تو یه دفتر خاطره بود

من واسه ی شکستن فاصله های بی قرار

می خواندم از قصه ی عشق تو لحظه های انتظار.

                                                                                      تقدیم با تمام محبتم به نسیم

                                                                                                    نوید

نامه را خواندم اشک از چشمانم سرازیر شد نوید درست فکر می کرد اگر قبل از پرواز این را می خواندم حتما پیشش بر میگشتم چیزهای که نوشته بود همه خاطرات آشنای ما بود که با صدای آرزو همه ی آنها پرواز کردند و رفتند آرزو کاغذ را از دستم قاپید و بعد از چند ثانیه گفت:

ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم.

- نه اشکالی نداره اون کاغذ را به من میدهی؟

البته بیا بگیرش.

- آرزو تو خیلی خوش بختی وقعا به تو حسودیم میشه اونی را که خواستی به دست اوردی.

ولی…..

- خوابم میاد بزار بخوابم.

وقتی بیدار شدم هواپیما بر خاک ایران نشسته بود وقتی دوباره سوار ماشین شدم فقط یک چیز را حس کردم هوای پر از دود و گرد و غبار شهر شلوغ و پر ترافیک اصلا آدم وارد تهران میشه سر گیجه میگیره یک حس خنگی بهش دست میده وقتی درحاط را باز کردم گل های باغچه مثل قلب من پژمورده شده بودند برگ درختان کف حیاط نقش بسته بودن وقتی برگ و باد از آزار پاییز گریه می کردند من باید چه کار می کردم فصل پاییز فصل غم در راه بود حس خیلی بدی داشتم بخصوص که از فردا باید دانشگاه هم می رفتم بد بختی دیگه این که باید نیما را تحمل می کردم شب هنگام خوابیدن صدای گیتار نوید گوشم را نوازش میداد همین طور که صدای او در گوشم تنین می کرد خوابم برد خودم را دریه قبرستان دیدم که فقط یه قبر داشت جلو رفتم تا برگ ها را کنار زدم ساعتم زنگ زد و از خواب یدار شدم.صبح شده بود به ساعت نگاه کردم همیشه آرزو دیر می کرد این بار من دیر کردم دفتر خاطراتم را برداشتم و به سرعت سوار ماشین شدم وقتی آرزو را سوار کردم بدون معطلی گفت:

ببین الان میریم تو ایمان من را ببینه دست از سرم بر نمی داره هر چیزی گفتم قبول کن.

در راه که می رفتیم خوابم را برای او تعریف کردم آرزو چشمانش گرد شده بود و مثل برق گرفته ها سیخ نشست بعد از مدتی آرام زیر لب گفت:

خدا به خیر کنه اصلا خواب خوبی ندیدی.

- برای چی این را میگی؟

فقط خدا کنه به………

- چی؟؟!!!

محکم پا بر ترموز گذاشتم آرزو فریاد بلندی کشید:

آخ چته سرم شکست دستمال داری؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 1:0  توسط نسیم  | 

قسمت ششم رومان

سلام به همه ی نوید و امید های خوب سلام به خود نوید و امید عزیز سلام به خاطر جون گل جمعا سلام به همه

خب بچه ها در این قسمت باز ادامه ی رومان را داریم ولی قبلش تشکر از خاطره ی گل ممنون خانمی خیلی برای ساخت اون عکس زحمت کشیدی از صمیم قلب تشکر خب ادامه ی رومان را می نویسم

از پله ها بالا آمد در اتاق را زد آرزو جلوی در رفت با او صحبت کرد بعد از اتاق بیرون رفت. احمد روی تخت نشست و گفت:

آخه دختر چرا نگفتی اون پسر مزاحمته تا حسابش را برسم؟

- چی میگی داداش؟ حالت خوبه؟

دیگه نمی خواهد پنهان کنی این قدر نگفتی تا من تو را با اون دیدم به هر حال ببخش که زدمت

- داداش کی بهت گفته اون مزاحم من بوده؟میشه بگی

چه فرقی میکنه؟ اگر نوید نگفته بود الان داشتی از بابا کتک می خوردی.

با شنیدن اسمش شاخ در آوردم فکر کردم هنوز برایش مهم هستم یا شاید از سر دل سوزی گفته صدای احمد رشته ی افکارم را پاره کرد او داشت می گفت:

خسته ی نه؟ من میروم که راحت بخوابی باز هم معذرت می خواهم راستی داشت یادم میرفت یک خبر خوش برات دارم از فردا قرار نوید به تو گیتار درس بده امید هم به منالبته میدونی که چون تو از ما جلوتری معلمت جداست.

- چی؟؟ قرار به من گیتار درس بده تو بهش گفتی؟

نه باورکن من فقط گفتم دنبال معلم می گردیم خودش گفت میام یاد میدم.

- اما آخه داداش........

دیگه اما اگر و شاید نداره فردا میان حالا بگیر بخواب چراغ را خاموش کنم؟

- نه یک لطفی می کنی آرزو را صدا کنی؟

چند دقیق بعد آرزو بالا آمد و با عصبانیت پرسید:

چی شد؟ دوباره کتکت زد؟ الهی دستش بشکنه.

- برای خودت چی میگی؟ یه اتفاق عجیب افتاده می دونی نوید می خواد به من درس بدهد.

خب اینکه چیز بدی نیست تازه باید خوش حال باشی وقتی خودش خواسته یعنی همه چیز تمام شده دیگه نمی فهمم چرا تو نارحتی؟

- ناراحت نیستم فقط.... خداکنه همه چیز همین طوری باشه که تو میگی.

فردای آن شب بعد از خوردن صبحانه داشتم ایمیل هایم را چک می کردم که آرزو بالا آمد و نفس نفس زنان با شادی زبان باز کرد:

پاشو لباس بپوش بیا پایین.

- برای چی؟ چرا لباس بپوشم؟

تو پاشو خودت می فهمی پاشو دیگه من میرم خودت بیا فقط زود باش.

وقتی از پله ها پایین رفتم صدای درینگ درینگ سیمهای گیتار به گوشم خورد به پله ی سوم که رسیدم نوید را دیدم با یک کت سفید و تی شرت قرمز روی صندلی نشسته آرزو به سمتم دوید دستم را گرفت ومرا روی صندلی جلوی نوید نشاند لب خندی زد و رفت صورتش مثل همیشه زیبا بود ولی جای لب خنده و شادی کاملا خالی بود  ناراحتیش را درک می کردم ولی توان معذرت خواهی نداشتم اصلا من را نگاه نمیکرد خواستم حرف بزنم که گفت:

خب اولین چیزی که باید در کلاسهای من بدونید اینکه من حرف را فقط یک بار میزنم دیگه تکرار نمی کردم پس کل حواست این جا باشه فهمیدی؟

- بله قانون اول کل حواسم به تو باشه.

دوم اگر دوست داری آهنگی بزنی که همه دوست داشته باشند با نت دلت بزن به کاغذ توجه نکن سعی کن احساست را از قلب به سر انگشتات بدی اون وقت که همه عاشق آهنگت میشند چون صدای قلبه پس به دل می شینه فهمیدی؟

- بله قانون دوم با نت دل بزنم نه کاغذ درسته؟

آره آخریش هم زدن و خواندن مثل ورزشه پس باید هر روز تمرین کنی تا پیشرفت کنی خب با توجه به دوتا نکته ی اول گیتار را بلند کن حالا چهارتا انگشتت را نیمه مشت کن با شست از بالا به پایین بزن این جوری حالا نوبت توست.

- چی کارکنم؟ نفهمیدم میشه دوباره بگی؟

خوبه گفتم دو بار حرف نمیزنم چقدر گوش کردی این چیزها خیلی پیش پا افتاده است به من گفتند شما ترم آخر هستید هنوز نمی توانید بزنید؟

- من یکم هل شدم هیچ چیز یادم نمیاد.

آخرین باریه که میگم انگشتات را نیمه مشت کن با شست از بالا به پایین بیا بزن ببینم.

سر پایین انداختم نوید اندکی مرا نگاه کرد بعد خندید وگفت:

چرا نمیزنی؟ می خوای چی کار کنم؟ خیلی خوب دستت را بده نگاه کن این چهارتا انگشت نیمه مشت با شست از بالا میای پایین خب حالا چند بار دیگه بزن تا یادت نره.

اون روز برای اولین بار توانستم گرمای بدنش را حس کنم وقتی دستش در دستم بود تازه فهمیدم چقدر بهش احتیاج دارم بدون اون زندگی برام بی معنیست اگر نباشه من هم نیستم تمام زندگیم شده بود امید برای بودن جنگیدن وقتی فهمیدم چقدر بهش نیاز دارم تمام سعیم را کردم معذرت خواهی کنم بگم من مقصر بودم باید خیلی همان موقع حرف می زدم ولی.....گفتن این حرفها آسون نبود هر بار نگاهش می کردم پشیمان می شدم نوید نه تنها نگاهم نمی کرد بلکه اسم را هم بر زبان نمی آورد هر شب قبل از خواب آرزو می کردم ای کاش همه چیز در یک چشم به هم زدن سر جای اولش بر می گشت. هر وقت امید و آرزو بیرون می رفتند به اجبار ما را هم با خود می بردند بیشتر وقتها از روی شیطنت ما را تنها می گذاشتند اما دریق از یک کلمه صحبت. دوهفته بعد از ان دعوا با خود فکر کردم اگر این زندگی همین طور پیش رود من باید چه کار کنم الان تابستانه و ما این جا هستیم ولی بعد چی؟ وقتی برگشتیم آن وقت چه کار کنم؟ پس بهترین کار همانی بود که تصمیم گرفتم انجامش دهم. ساعت حدودا شش بود خورشید داشت غروب می کرد روی پشت بام رفتم وقتی نوید را جلوی پنجره دیدم کمی تردید پیدا کردم بعد از نیم ساعت فکر کردن آن طرف پشت بام رفتم یه جای خلوت و ساکت اولش سخت بود ولی وقتی یاد آخرین حرف نوید افتادم برای آخرین بار چشمانم بسته شد. اندکی بعد ارزو کل خانه را دنبال من گشت ولی.... همه نگران منتظر احمد بودند تا شاید او خبری داشته باشد وقتی احمد آمد مادر نگران و حراسان به سمتش رفت وگفت:

از خواهرت خبر داری؟ ما همه جا را دنبالش گشتیم ولی نیست تو نمی دانی کجاست؟

- وقتی شما که تو خانه هستید نمی دانید من که بیرون بودم ار کجا بیاد بدانم شاید.....

احمد فورا به سمت خانه ی رو به رو دوید امید در را باز کرد در حالی که داشت دور و ور را نگاه می کرد گفت:

تنهای خب بیا تو چرا جلوی در ایستادی؟

- نه تو نمی یام امید تو خواهرم را ندیدی؟ هیچ کس ازش خبر نداره.

من نه آخرین بار که دیدمش با نوید کلاس داشت چه طور مگه اتفاقی افتاده؟

- آره یک ربعی میشه که هیچ کس ندیدتش کل خانه را هم گشتند ولی نیست.

خب شاید رفته بیرون قدم بزنه یا شاید رفته خرید.

- نه اون هر جا بره آرزو را هم باخودش میبره تازه هیچ کس ندیده بیرون بره ازت ممنونم من میرم دنبالش بگردم.

صبر کن لباس بپوشم من هم میام.

امید برای پوشیدن لباس اتاق بالا رفت نوید به سرعت پرسید:

کی بود داشت در میزد؟

- چی میگی دوباره بگو حواسم نبود.

میگم کی بود داشت در میزد؟ چی کار داشت؟

- احمد بود اتفاق خواصی نیافتاده اصلا حواسم نیست تو که برات مهم نیست نسیم گم شده هیچ کس ازش خبر نداره.

تو اتاقشه خودم دیدم حالا تو کجا میری؟

- دارم میروم دنبالش بگردم.

صبر کن من هم باهات میام.

- جدی میگی یا داری من را مسخر می کنی؟

بریم دیگه به اندازه ی یک دختر طول میکشه تا آماده بشی من رفتم اگه خواستی بیا.

وقتی نوید وارد خیابان شد احمد را دید که سرگردان بالا و پایین می رود به طرفش رفت و با صدای گرم همیشگیش گفت:

نگران نباش پیداش می کنیم بچه که نیست.

- نوید تو ندیدیش؟

چرا بعد زا کلاس آخرین روی پشت بام دیدمش اون جا نبود؟

- نه اصلا در خانه نیست.

پس از خانه هم بیرون نرفته مطمعنا.

- آخه از کجا این قدر مطمعنی؟

من از ظهر کار داشتم از اتاقم بیرون نرفتم اصلا ندیدمش بره بیرون صبر کن ببینم وای خداکنه فکرم اشتباه باشه.

همین موقعه بود که امید وارد خیابان شد نوید ترسان با صدای بلند گفت:

امید برو پشت خانه را ببین بیچاره شدم.

- دیوانه شدی آخه اون پشت چی کار می کنه..........بفرما چیزی نیست.

مطمعنی چیزی نیست؟ یک بار دیگه نگاه کن.

- می گم چیزی نیست دیگه اصلا بیا خودت نگاه کن.

صبر کن آمدم...... وای خدایا بدبخت شدم آخه دختر چرا؟؟؟

با صدای فریاد نوید امید به طرف او دوید وقتی من را دید که با صورت خونی روی زمین افتادم خوشکش زد تا صدای فریاد امید او را به خود آورد:

بهت میگم برو ماشین را روشن کن زود باش دگیه.

- باشه الان میروم تو بیارش.

احمد که از فریادهای نوید ترسیده بود مات و مبهوت از امید پرسید:

چی شده؟ امید تو را به خدا حرف بزن برای خواهرم اتفاقی افتاده؟

- نگران نباش ما می بریمش بیمارستان تو برو به خانه بگو.

امید ماشین را روشن کرد نوید به سرعت سوار شد و با شتاب حرکت کردند. احمد با قیافه ی پژمورده به خانه برگشت مادر با دیدن صورتش سوال کرد:

پیداش کردی؟ نکنه برایش اتفاقی افتاده؟

- نگران نباشید پیداش کردم.

خب کوش؟ کجاست؟ چرا باهات نیت؟

- بردنش بیمارستان حالش خیلی بد بود. بابا سویچ را بده تا دریر نشده برم.

احمد آقا صبر کنید منم باهاتون میام.

- میروم ماشین را روشن کنم فقط زود باش آرزو.

در راه بیمارستان نوید به غیر از ترس کاملا دست پاچه بود مرطب سر امید فریاد میزد:

تر و خدا تند برو این ماشین تند تر از این نمیره؟

- با آخرین سرعت دارم میروم می دونی اگه بزنم به کسی چی میشه؟

آخه دختر برای چی این کار را کردی؟ فکر من نبودی باید بعدش چی کار کنم؟

- داری با کی حرف میزنی؟ اون که صدایت را نمی شنود ببین این قدر بی تو جه رفتار کردی که این جوری شد به خاطر یک حرف هم زندگی خودت را خراب کردی هم زندگی این دختر را.

باشه شما درست میگید همش تقصیر منه حالا فقط تند برو.

وارد بیمارستان که شدیم نوید بلند فریاد زد:

پرستار! پرستار!خواهش می کنم کمکش کنید.

- باشه صبر کنید آمدیم. ببینم زخمش خیلی عمیقه نبضش هم کند میزنه وضعیت خوبی نداره اتاق عمل را آماده کنید به دکتر هم خبر بدید. یکی از شما دوتا ببرتش از دستش عکس بگیره یکی هم بیاد این فرم را پر کنه.

نوید رو به امید کرد و گفت:

من می برمش عکس برداری تو هم فرم را پر کن. پول داری به حساب داری بدی؟

-آره یک کمی دارم برو تا دیر نشده.

بعد اینکه امید فرم را پر کر نوید پیش پرستار آمد و گفت:

بفرماید این هم عکس.

- خب بزار ببینم. خدا را شکر پارگی به رگش نرسیده شما این خانم را ببرید توی اون اتاق روی تخت بخوابانید.

اندکی بعد که دکتر عکس را دید و مرا ماینه کرد گفت:

خون زیادی از دست داد تست کنید ببینید گروه خونی چیه؟

- دکتر خون نادرo-.

به همراهش بگید هر چه زود تر برایش پنج واحد خون تهیه کنند.

پرستار به سرعت پیش نوید و امید آمد و گفت:

بیمار شما احتیاج به پنج واحد خون داردگروه خونیش هم  یه برید هرچه سریع تر برایش تهیه کنید.

نوید حرف پرستار را برید و به سرعت گفت:

من میدهم گروه خونی من هم o- یه.

- خوبه ولی یک نفر کافی نیست گفتم که خون زیادی لازمه ما از شما فقط یک دوم را می تونیم بگیریم.

هر چه قدر خون لازم دارید از من بگیرید.

- متاسفم ولی برای ما مسعولیت داره.

اون دختر داره می میره اون وقت شما به خاطر پنج کیسه خون دارید با من بحث می کنید.

- اگر من کل خون مورد نیاز را از شما بگیرم جون خودتون در خطر می افته.

نگران نباشید برای من هیچ اتفاقی نمی افته قول میدم.

- مسعولیتش پای خودتون اگر اتفاقی افتاده من مسعول نمیشم  برید رو ی اون تخت بخوابید تا من بیام.

چند دقیقه بعد از اتمام خون گرفتن من هم از اتاق عمل بیرون آمدم. نوید کلافه جلوی در این و آن ور میرفت تا اینکه دکتر را دید به طرفش دوید و از او سوال کرد:

پس کوش کجاست؟ حالش چه طوره دکتر؟

- خوش بختانه حالش خوبه ولی خطر دیگری هست که هنوز زندگیش را تهدید می کند ما پارگی دستش را درست کردیم احتمالا از جای پرت شده و به سرش ضربه خورده به خاطر همین فعلا تو کماست

امیدوارم خوشتون آمده باشه منتظر نظرهای قشنگتون هستم

 

 

   

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:13  توسط نسیم  | 

قسمت پنجم

خب ببخشید که یکم دیر شد واقعا شرمنده ام ولی الان دست پر آمدم بریم سراق باقیش

اون حرف فکر من را مشغول کرد خیلی به حرفش فکر کردم اما نتونستم معنی آن را بفهمم. شب 2یا3 ساعتی را خوابیدیم بعد بلند شدیم و با هم صحبت کردیم تصمیم گرفتیم فردا وقتی از خانه بیرون رفتن وارد خانه بشویم قرار شد آرزو مراقب بیرون باشه و من هم داخل خانه را بگردم همش لحظه شماری فردا را می کردم وقتی از خواب بیدار شدم جلوی پنجره ایستاده بود وقتی مرا دید گفت:

پاشو لباس پبوش رفتن بیرون زود باش دیگه.

وارد خيابان شديم آرام آرام به طرف در پشتي حركت كرديم. يك چيز عجيب در باز بود انگار منتظر كسي بودند آرزو جلوي در ايستاد و من وارد شدم. واي چه وضعي همه جا بهم ريخته بود روي ميز يك آلبوم بود از عكس هاي داخلش معلوم شد يك خواهر كوچك دارند كه به همراه پدر و مادرشان در ايران زندگي مي كنند. كمي آن طرف تر جلوي دستگاه پر از فيلم هاي مختلف بود. از پله ها بالا رفتم وارد اتاق نويد شدم. از رنگ لباس هايش كه در كمد بود فهميدم به رنگ سفيد و مشكي علاقه ي زيادي دارد وقتي در كمد را بستم روي ميز جلوي كامپيوتر يك عكس خيلي خيلي قشنگ ديدم تا آن را برداشتم صداي آرزو بلند شد سريع پايين رفتم و گفتم:

چيه؟ چي شده؟ كل محل را با خبر كردي.

- دارن ميان برو قايم شو.

چي ميگي؟ كجا رفتي؟

حتي فكرش را هم نمي كردم همه چيز خراب شد نويد داشت وارد خانه ميشد كه من را ديد.

تو.....تو اين جا چي كار ميكني؟ عكس من دست تو چي كار ميكنه؟ چه جوري آمدي تو؟

- از در پشتي به خدا باز بود.

ميدونم كار اميده. ديروز داشتيم مي آمديم خانه كه يكي از همسايه ها گفت دو تا دختر راجبع شما سوال مي كردند اميد هم موقع رفتن در را باز گذاشت. من فكر ميكنم ببينم اون شما را ديده؟

- آره چند روز پيش باهاش تصادف كرديم.

تصادف! پس چرا چيزي به من نگفته؟

- شايد يادش رفته.

از يكيتون خوشش مياد.

- آرزو آخه اون هم اميد را دوست داره ميگم بيا يه كاري كنيم اين دوتا با هم حرف بزنند.

باشه ولي اگه اميد از تو خوشش آمده باشه چي؟

- من! نه حاضرم باهات شرت ببندم كه من نيستم.

باشه موافقم آرزو كه بيرونه تو هم برو پيشش من با اميد حرف ميزنم.

- خوبه پس من رفتم.

صبر كن عكس من را نميدي؟

- چرا....بيا.... بگيرش.

اگه دوست داري مي توني نگهش داري.

- خوبه پس اين پيش من مي مونه رفتيم تهران به دوستام ميگم امدم از خونت دزديم.

مگه ميخواي برگردي!؟

- معلومه بايد برم من اون جا زندگي ميكنم چرا مي پرسي؟

آخه زوده مي موندي اين جا جاهاي ديدني زياد داره.

- الان كه برنمي گردم آخر تابستون.

خوب زودتر مي گفتي حالا بهتر شد.

- چه طور مگه؟

هيچي تو عكس من را گرفتي خوب يه يادگاري بده مثلا عكس.

- عكس من را مي خواي چه كني؟

تو عكس من را داري پس منم  بايد يكي داشته باشم.

- اگه من عكست را گرفتم دليل دارم تو آدم معروفي هستي اگه به كسي گفتم تو را ديدم بايد مدرك داشته باشم درضمن من راحت عكس به كسي نميدم.

باشه برو اميد داره مياد.

اميد به سرعت وارد خانه شد بدون تلف كردن وقت پرسيد:

نويد آمدي كسي را نديدي؟

- مگه قرار كسي بياد؟

نه اصلا ولش كن مهم نيست.

- چيزي هست كه بخواي به من بگي؟ فكر كنم يه خبرهاي يه درسته؟

نه منو اين كارها امكان نداره اين وصله ها به من نمي چسبه.

- مگه كسي را دوست داشتن كار بديه كه ازش مي ترسي؟ تازه بايد خوش حال باشي خيلي خوش بختي كه آمده سراغت چرا مي خندي؟

آخه شنيدن اين حرف ها از دهن تو خند داره.

- به اين فكر نكن من اون حرف ها را قبلا زدم الان اوضاع فرق كرده.

يعني ميگي بي خيال اون حرف ها و استقلال؟ كي بود ميگفت عشق كودكانه ست فقط مال كتاب هاست؟

- من اون حرف ها را براي مسخره كردن شما ها زدم اصلا مي خوام استقلال بيست سالمو بشكنم. حرف ما چيز ديگه ي بود كسي تو زندگيت هست؟

راستش دو هفته پيش با دوتا دختر تصادف كردم يكي شون.......

- نسيم را ميگي؟

چي؟ نسيم كيه؟ تا اون جا كه يادمه اسمش آرزو بود حالا اين نسيم كيه؟ خودت لو دادي بگو.

- چرا بهش نميگي دوستش داري؟

اگه ناراحت شد چي؟

- من بهت قول ميدم نارحت نميشه.

از كجا مطمعني؟

- تو آدم معروفي هستي همه ي دخترها آرزو دارن كنارت باشن.

قبول ولي از كجا پيداش كنم؟

- از پشت پنجره ببين اين جاست مثل يه مرد برو باهاش حرف بزن همه چيز را بهش بگو.

باشه ميرم.

- نه صبر كن من بهش ميگم بياد تو اين طوري بهتره.

تا نويد در را باز كرد باران گرفت آن هم چه باراني وقتي به قطراتش نگاه كردم  ترس تمام وجودم را گرفت احساس بدي داشتم دلم شور ميزد نويد به سمت ما آمد و گفت:

آرزو خانم بريد خانه كسي هست كه باهاتون كار داره.

- با من!! چي كار داره؟

نترسيد شما بريد خودتون مي فهميد.

آرزو با ترس و نگراني وارد خانه شد. نويد نگاهي به من انداخت گفت:

كجايي؟

- هان....... همين جا.

اتفاقي افتاده؟ چرا رنگت پريده؟

- احساس بدي دارم مي ترسم از چي نمي دونم.

مي خواي يكم راه بريم؟

- نه اگه آرزو صدام كنه نمي فهمم.

تا همين پارك سر خيابان بريم زود بر مي گرديم.

- باشه بريم.

در راه نويد سوال جالبي پرسيد:

نسيم تا حالا عاشق شدي؟

- بريم اون جا بشينيم؟

بريم. خوب جواب نميدي؟

- يه پسر خوش گل خوش تيپ خوش صدا قلب منو مال خودش كرده از ته قلبم ميگم واقعا دوسش دارم

عشق برترازدوست داشتنه مگه عاشقش نيستي؟ چرا ميگي  دوسش داري؟ 

- اشتباه نكن اين دوست داشتنه كه برتراز عشق. تو اگر كسي رو دوست داشته باشي مي توني عاشقش بشي ولي اگه عاشقش كسي باشي نميتوني دوستش داشته باشي.

حرفات مثل هميشه پرمعنيه. حالا كيه اون پسر خوش بخت؟

- تو......

نويد نگاهي به من كرد سريع ادامه دادم:

تو براي چي مي پرسي؟

- همين جوري دوست نداري نگو.

تو چي؟ كسي تو زندگيت هست؟

- من....... من دو سه هفته پيش فرشته ي نجات دختري شدم كه حالا هر چي سعي مي كنم نمي تونم بهش فكر نكنم حاضرم همه كار كنم تا خار به پاش نره اون چي؟

شكه شدم زبانم بند آمده بود انتظار شنيدن چنين حرفي را نداشتم. چشمانم را بستم سرم پايين گرفتم. نويد بر صورتم كشيد بعد سرم را بالا گرفت و گفت:

نترس كاري باهات ندارم.

- از چي بايد بترسم؟ تو هم مثل من آدمي پس ترسي در كار نيست.

جواب سوالم اون چي؟

- من نمي دونم چي بايد بگم.

من مي تونم جوابم را بگيرم فقط خواهش مي كنم آرام باش.

نويد دستي بر لبانم كشيد سريع از جا پريدم و گفتم:

بهتر بر گرديم خيلي دير شده.

- باشه بر مي گرديم.

هنوز باران مي باريد خيس خيس شده بودم نويد نگاهي به من كرد و گفت:

خيس شدي نبايد زير بارون مي موندي حالا حتما سرما مي خوري.

- نه من بارون را دوست دارم مخصوصا وقتي زيرش قدم ميزنم اين كار عاشقاست.

پس ما عاشقيم درسته؟

- خوب رسيديم ميشه آرزو را صدا كني؟

آره ولي قبلش ميگي چرا جواب حرفهام را نميدي؟

- من كه نشنيدم سوال كني دوباره بگو تا جوابت را بدم.

ديونه من خيلي تو را د........

همه چيز خراب شد صداي نيما به گوش رسيد او داشت مرا صدا ميزد اول جوابش را ندادم ولي بعد از گذشت چند ثانيه نويد پرسيد:

نمي خواي جوابش را بدي؟

- نه ولش كن خودش ميره.

چرا ازش مي ترسي؟ جوابش را بده هيچ كاري نمي تونه بكنه.

- خدايا بايد ديونه شده باشم باشه.

برگشتم نيما جلوي من آمد و گفت:

نميشنوي دارم صدات مي كنم؟ چرا جوابم را نميدي؟

- ما حرفهامون را زديم ديگه كاري با هم نداريم اصلا تو اين جا چه كار مي كني؟براي چي برگشتي؟

ببين من خيلي فكر كردم اون روز خيلي بد حرف زدم قبول درام حالا من را مي بخشي؟ بگو تا يه خبر خوب ديگه هم بهت بدم.

نويد مرا صدا زد و گفت:

نسيم كاري نداري؟ من ميرم خانه.

- نه وايستا كارت دارم.

من برم بهتر.

نيما وسط حرفش پريد و سوال كرد:

تو هم كه اين جايي دستت درد نكنه حرف هاي اون روزت خيلي به دردم خورد ازت ممنونم.

- من فقط حقيقت را گفتم.

نه تو كمك كردي من خودم را بشناسم تا زندگي بهتري با همسر آيندام داشته باشم.

نويد فكر كرد اشتباه شنيده به خاطر همين از نيما پرسيد:

با كي؟ ميشه دوباره بگي؟

با همسر آينده ام نسيم.

واي خدايا همه چيز ريخت به هم نويد از لاي اشك هاي آسمان نگاهي به من كرد و با چشماني پر از اشك گفت:

منو نگر داشتي جوابم را بدي ولي من زود تر فهميدم مبارك باشه.

- خواهش مي كنم صبر كن.

به اندازه ي كافي شنيدم ديگه بايد برم.

- گوش كن اين داره دروغ ميگه من بهش هيچ قولي ندادم.

به من ربطي نداره. من فقط جواب مي خواستم كه گرفتم.

- من به تو چيزي نگفتم.

با سكوتت جوابم را دادي منو بگو وايستادم جواب بگيرم.

- تو داشتي يه چيزي مي گفتي.

كي؟ من؟ به تو؟ اشتباه مي كني.

نيما كنار نويد آمد و پرسيد:

اتفاقي افتاده؟ مي تونم كمك كنم؟

- نه زن خيلي خوبي داري اميدوارم خوش بخت بشيد من رفتم.

دستش را گرفتم و گفتم:

خواهش مي كنم به خاطر من صبر كن.

او پشت به من ايستاد در حالي كه دستش در دستانم بود دادمه دادم:

بگو چي مي خواستي بگي تو گفتي خيلي من را....... باقيش رابگو تا جوابت را بدم.

ديگه ابرهاي آسمان هم براي او مي گريستند سري تكان داد به زحمت زبان باز كرد كه:

چيز زياد مهمي نمي خواستم بگم مي خواستم بگم خيلي.... خيلي ازت بدم مياد ازت متنفرم.

اين را گفت دستش را از ميان دستانم كشيد و با دلي شكسته به خانه برگشت. نمي تونستم حرفش را باور كنم نيما كنارم آمد و گفت:

نسيم من را مي بخشي يا نه؟

نيما دست از سرم بردار برو خواهش مي كنم.

نويد در خانه را زد. آرزو در را باز كرد وقتي داشت از نويد براي زخماتش تشكر مي كرد نيما گفت:

هفته ي ديگه مي يايم خاستگاري منتظر باش.

تا اين حرف به گوش نويد رسيد روي پادري جلوي در افتاد آرزو جيغ كشيد با صداي جيغ او اميد جلوي در آمد دستش را گرفت از زمين بلندش كرد و پرسيد:

چي شده؟ يه چيزي بگو چرا زمين افتادي؟

- همه چيز را بهت مي گم فقط منو ببر تو نزار اين دختر بهم دست بزنه.

وقتي اين حرف را شنيدم زانو هايم شل شد روي زمين افتادم. آرزو پيش من آمد و گفت:

چي شده؟ اين اين جا چي كار مي كنه؟ نيما بگو ببينم حرف بدي زدي؟

- با اين كه دوست ندارم جوابت را بدم ولي ميگم گفتم مي خوام بيام خاستگاري.

نه!! راست ميگه نسيم؟

وضع بد بود بدتر هم شد احمد من را ديد كه با نيما صحبت مي كردم تا ديدمش نفسم بند آمد زبانم باز نميشد ترس تمام وجودم را گرفت. سريع به طرفم آمد نگذاشت من حرف بزنم محكم زد در گوشم دقيقا همين موقع نويد كل ماجرا را براي اميد تعريف كرد. آرزو كه ترسيده بود فرياد زد و كمك خواست. اميد كه مشغول صحبت بود متوجه ي صدا نشد تا اينكه نويد فرياد آرزو را شنيد:

گوش كن صداي آرزو مياد ببين چي كارت داره.

- صبر كن...... واي چه خبره.

چي شده؟ اتفاقي افاده؟

- نه يه لحظه صبر كن الان بر مي گردم.

اميد بيرون آمد سريع به سمت احمد دويد او را كنار كشيد و گفت:

آقا چي كاري داري مي كني؟

- آخه شما كه نمي دونيد چه اتفاقي افتاده.

شما تشريف بياريد منزل ما با هم صحبت مي كنيم.

- باشه تو همين جا مي موني حق نداري بري تو تا من بگم فهميدي؟

اميد سري تكان داد و گفت:

آقا اين خانم زخمي شده بايد صورتش را تميز كنه.

- فقط تا جلوي در مياد.

آخه اين چه كاريه اجازه بديد بياد تو من صورتش را ببندم.

من در جواب اميد ادامه دادم:

نه ممنون شما بريد من همين جا ميمونم.

- حرف نزن صبر كن باهات كار دارم.

اميد دست احمد را گرفت و گفت:

بفرمايد من همه چيز را براي شما توضيح ميدم.

احمد همراه اميد وارد خانه شد من و آرزو هم زير باران ايستاديم داخل خانه اميد به احمد گفت:

بفرمايد بشينيد ببخشيد اين جا يكم شلوغه.

- نه خواهش ميكنم اين آقا.......

برادرمه يكم حالش بده.

نويد اميد را صدا زد. او كنارش رفت و گفت:

چيه چي كار داري؟

- اين كيه؟ آرزو چي كارت داشت؟ ميگي چي شده يا نه.

اين جا لم دادي نمي دوني اون بيرون چه خبره نسيم داشت كتك مي خورد فقط ميگم لياقتش را نداري پاشو از پنجره بيرون را نگاه كن هنوز با صورت خوني زير بارونه اين هم برادرشه.

اميد به سمت احمد رفت و شرع به صحبت كرد:

ببينيد آقاي.... اسمتون چي بود؟    

- من احمد هستم.

آخه احمد آقا كسي اين جوري دست روي زن بلند نمي كنه ديگه چه برسه به خواهرش.

- شما كه نمي دونيد من روي مسائل ناموسي خيلي حساسم من با يه پسر ديدمش.

خوب شايد مزاحمش شده بود چرا اين قدر بد فكر ميكني؟

- اگه مزاحمش شده بود چرا باهاش حرف ميزد؟ اصلا ميداني اين مسائل براي شماها مهم نيست به خاطر همين نميفهميد من چي ميگم.

دست شما درد نكنه هر چي باشه ما هم مثل شما ايراني هستيم درسته تو كشورمون نيستيم اما غيرت و تعصب ايراني را داريم قرار نيست هر كسي كه اين جا مياد غيرتش را از دست بده بيا خواهرت را ببين هنوز زير بارونه خيلي سنگ دلي به خدا.

نويد از روي صندلي بلند شد. از اميد خواست باند و بتادين بياورد انها را گرفت و گفت:

من مي دونم اون پسر كي بوده اگه اجازه ميديد اول صورت خواهرتون را درست كنم بعد به شما در روشن شدن موضوع كمك ميكنم.

احمد سري تكان داد. نويد را ديدم كه از خانه بيرون آمد وقتي به من رسيد جلويم نشست دستش را بالا آورد و شروع به پاك كردن زخم ها كرد

خب امیدوارم خوشتون آمده باشه منتظر نظراتون هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:10  توسط نسیم  | 

رومان

سلام به دوستای گلم

خاطر جون من شرمنده ام بهت قول دادم تند تند آپ کنم این کار را می کنم ولی فعلا اتفاق خیلی بدی افتاده کامپیوترم قفل کرده رومانم هم توش گیر کرده باور کن خودم رومانم را ندارم الان فقط بچه ها دارنش یکم صبر کن تا درستش کنم به خاطر این که از دستم ناراحت نشی باقیش را مینویسم بریم سراق باقی داستان تن

وارد خيابان شديم آرام آرام به طرف در پشتي حركت كرديم. يك چيز عجيب در باز بود انگار منتظر كسي بودند آرزو جلوي در ايستاد و من وارد شدم. واي چه وضعي همه جا بهم ريخته بود روي ميز يك آلبوم بود از عكس هاي داخلش معلوم شد يك خواهر كوچك دارند كه به همراه پدر و مادرشان در ايران زندگي مي كنند. كمي آن طرف تر جلوي دستگاه پر از فيلم هاي مختلف بود. از پله ها بالا رفتم وارد اتاق نويد شدم. از رنگ لباس هايش كه در كمد بود فهميدم به رنگ سفيد و مشكي علاقه ي زيادي دارد وقتي در كمد را بستم روي ميز جلوي كامپيوتر يك عكس خيلي خيلي قشنگ ديدم تا آن را برداشتم صداي آرزو بلند شد سريع پايين رفتم و گفتم:

چيه؟ چي شده؟ كل محل را با خبر كردي.

- دارن ميان برو قايم شو.

چي ميگي؟ كجا رفتي؟

حتي فكرش را هم نمي كردم همه چيز خراب شد نويد داشت وارد خانه ميشد كه من را ديد.

تو.....تو اين جا چي كار ميكني؟ عكس من دست تو چي كار ميكنه؟ چه جوري آمدي تو؟

- از در پشتي به خدا باز بود.

ميدونم كار اميده. ديروز داشتيم مي آمديم خانه كه يكي از همسايه ها گفت دو تا دختر راجبع شما سوال مي كردند اميد هم موقع رفتن در را باز گذاشت. من فكر ميكنم ببينم اون شما را ديده؟

- آره چند روز پيش باهاش تصادف كرديم.

تصادف! پس چرا چيزي به من نگفته؟

- شايد يادش رفته.

از يكيتون خوشش مياد.

- آرزو آخه اون هم اميد را دوست داره ميگم بيا يه كاري كنيم اين دوتا با هم حرف بزنند.

باشه ولي اگه اميد از تو خوشش آمده باشه چي؟

- من! نه حاضرم باهات شرت ببندم كه من نيستم.

باشه موافقم آرزو كه بيرونه تو هم برو پيشش من با اميد حرف ميزنم.

- خوبه پس من رفتم.

صبر كن عكس من را نميدي؟

- چرا....بيا.... بگيرش.

اگه دوست داري مي توني نگهش داري.

- خوبه پس اين پيش من مي مونه رفتيم تهران به دوستام ميگم امدم از خونت دزديم.

مگه ميخواي برگردي!؟

- معلومه بايد برم من اون جا زندگي ميكنم چرا مي پرسي؟

آخه زوده مي موندي اين جا جاهاي ديدني زياد داره.

- الان كه برنمي گردم آخر تابستون.

خوب زودتر مي گفتي حالا بهتر شد.

- چه طور مگه؟

هيچي تو عكس من را گرفتي خوب يه يادگاري بده مثلا عكس.

- عكس من را مي خواي چه كني؟

تو عكس من را داري پس منم بايد يكي داشته باشم.

- اگه من عكست را گرفتم دليل دارم تو آدم معروفي هستي اگه به كسي گفتم تو را ديدم بايد مدرك داشته باشم درضمن من راحت عكس به كسي نميدم.

باشه برو اميد داره مياد.

اميد به سرعت وارد خانه شد بدون تلف كردن وقت پرسيد:

نويد آمدي كسي را نديدي؟

- مگه قرار كسي بياد؟

نه اصلا ولش كن مهم نيست.

- چيزي هست كه بخواي به من بگي؟ فكر كنم يه خبرهاي يه درسته؟

نه منو اين كارها امكان نداره اين وصله ها به من نمي چسبه.

- مگه كسي را دوست داشتن كار بديه كه ازش مي ترسي؟ تازه بايد خوش حال باشي خيلي خوش بختي كه آمده سراغت چرا مي خندي؟

آخه شنيدن اين حرف ها از دهن تو خند داره.

- به اين فكر نكن من اون حرف ها را قبلا زدم الان اوضاع فرق كرده.

يعني ميگي بي خيال اون حرف ها و استقلال؟ كي بود ميگفت عشق كودكانه ست فقط مال كتاب هاست؟

- من اون حرف ها را براي مسخره كردن شما ها زدم اصلا مي خوام استقلال بيست سالمو بشكنم. حرف ما چيز ديگه ي بود كسي تو زندگيت هست؟

راستش دو هفته پيش با دوتا دختر تصادف كردم يكي شون.......

- نسيم را ميگي؟

چي؟ نسيم كيه؟ تا اون جا كه يادمه اسمش آرزو بود حالا اين نسيم كيه؟ خودت لو دادي بگو.

- چرا بهش نميگي دوستش داري؟

اگه ناراحت شد چي؟

- من بهت قول ميدم نارحت نميشه.

از كجا مطمعني؟

- تو آدم معروفي هستي همه ي دخترها آرزو دارن كنارت باشن.

قبول ولي از كجا پيداش كنم؟

- از پشت پنجره ببين اين جاست مثل يه مرد برو باهاش حرف بزن همه چيز را بهش بگو.

باشه ميرم.

- نه صبر كن من بهش ميگم بياد تو اين طوري بهتره.

تا نويد در را باز كرد باروان گرفت.

قبول دارم کم بود تا این جا را داشته باشید اگر آپ بعدیم یکم طول کشید ببخشید ولی قول میدم زود آپ کنم دعا کنید کامپیوترم درست شه این قدر گریه کردم که خدا میدونه منتظر نظرات قشنگتون هستم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:7  توسط نسیم  | 

قسمت سوم رومان

سلام

من فقط به خاطر خاطر جون آپ کردم اگر یکم دیر شد ببخشید چون سرم یکم شلوغه دارم یه رومان دیگه مینویسم قول میدم زودتر بیام اگه سوالی دارید میتوانید بپرسید من جواب میدم اگر هم به نظرتون جایش مشکل داره بگید اگر حق با شما بود عوضش میکنم.

اون مال استادیو اینم از خانه نمی خوای بگی چی شده؟

نوید کمی فکر کرد بعد سری تکان داد:

هیچی مگه قرار اتفاقی بی افته.

- مطمئنی چیزیت نیست؟

نمی دونم اتفاقی افتاده یا نیفتاده.

- خودت می فهمی چی میگی؟

به نظر تو حالم خوبه یا بده؟

- دیوانه شدی بیا بشین ببینم خوب حالا بگو چی باعث شده تو به این روز بی افتی.

من شعرها را از یه دختر گرفتم.

- یعنی می خوای بگی به خاطر یه دختر این شکلی شدی.

نمی دونم اما دلم می خواد پیشش باشم باهاش حرف بزنم راه برم بخندم زندگی کنم.

- چی؟ باورم نمیشه واقعا تو داری این حرف ها را میزنی اون آدم مغرور کسی که به هیچ دختری دل نمی بست حالا فقط به خاطر دو دقیقه صحبت با یه دختر از پا در آمده پس حرف های که می زدی چی میشه؟

حرفام به خاطر اون دختر نیست.

- یکم فکر کن راستشو بگو.

گیج شدم شاید حق با تو باشه.

- مبارکه حالا کیه اون آدم بدبخت که تو عاشقش شدی؟

سر به سرم نراز اصلا حوصله ندارم.

نوید بلند شد و به سمت پنجره رفت همین موقع بود که من و آروز رفتیم روی پشت بام من دفتر خاطراتم را بردم تا تمام اتفاقات امروز را بنویسم قلم بر دست گرفتم و شروع به نوشتن کردم کم کم اشک از چشمانم سرازیز شد سرم را روی پای آرزو گذاشتم. هر اشکی که از چشمانم می ریخت بعد از سر خوردن روی گونه هایم مانند مهری بر ورق دفتر عشق می نشست تا اینکه آرزو مرا هل داد:

نسیم پاشو چیزی هست که باید ببینی.

- الان وقتش نیست باشه بعدا.

اگه بلند نشی بهترین صحنه ی زندگیت را از دست دادی.

- برو بابا اصلا حوصله ندارم.

پاشو دیگه مگه نمی خاستی یه بار دیگه نوید را ببینی خوب سرت را بلند کن.

- آرزو الان وقت خوبی برای شوخی نیست.

مگه من با تو شوخی دارم سرت را بلند کن.

- ول کن نیستی خیلی خوب بفرما کوش؟ کجاست؟ من که نمی بینمش.

جلوت را نگاه کن ببین تکیه داد به پنجره دیدیش؟ خانم تازه نشست پاشو بریم گوش کن مامان داره صدامون می کنه.

- یه دقیقه صبر کن الان میریم.

وقتی داشتم او را نگاه می کردم حس کردم متوجه ی من شد.

امید بیا این جا.

- چی کار داری بگو.

میگم بیا این جا زود باش.

- باشه امدم چی شده؟

اون جا را ببین همون دختریه که شعرها را داد.

- کوش کجاست من که نمی بینمش.

ببین ....... الان این جا بود.

- نوید داری از دست میری یه فکری بکن تنهای زده به سرت.

ولی خودم دیدمش حرفم را باور نمی کنی؟

- چرا باور می کنم از جلوی پنجره بیا کنار پسر خل شدی رفت.

حقیقت این بود که من آن جا بودم ولی نمی خواستم نوید بفهمه. آن شب من و آرزو خیلی خوش حال بودیم چون فهمیدیم چه جوری نوید و امید را ببینیم آرزو از خوشحالی خوابش نمی برد من هم در فکر لحظه ی بودم که نوید را دیدم بهترین صحنه ی زندگیم بود یک پسر خوشگل با پیراهن سفید تکیه داده بود به پنجره. تمام شب از خانه ی رو به رو فقط صدای زدن و خواندن می آمد آن هم همان شعری که من علامت زده بودم آرزو پنجره را باز کرد تا صبح به صدای آنها گوش می دادیم. فردا از کل همسایه ها درباره ی آن دو سوال کردیم فهمیدیم که بین ساعت 6تا12 بعد از ظهر برای ظبط به استادیو می رون با تنی خسته و اطاعات ظاهرا خوبی به خانه بر می گشتیم که نوید را دیدیم او داشت با خودش حرف میزد:

اگه دوباره دیدمش بهش میگم آره حرف دلم را میزنم این بهترین کاره.

که از کنار ما گذشت آرزو او را صدا کرد و گفت:

آقا نوید حالت خوبه؟

نوید دست پاچه جواب داد:

آره خوبم چه طور مگه؟ راستی اون دوستت کجاست؟

آرزو نیش خندی زد و دامه داد:

پشت سرته یعنی ندیدیش؟ برگرد.

وقتی برگشت و من را دید خنده اش گرفت ازش سوال کردم:

به چی می خندی؟

- به خودم امید راست میگفت حالم خیلی بد شده آخه تو را ندیدم ببخشید.

خواهش می کنم حالا راستشو را بگو چی را می خوای بگی؟

- کی؟ من؟ چی می خوام بگم چیزی نگفتم که.

داشتی با خودت حرف میزدی با کسی دوستی؟ بگو اگه باهاش مشکل داری می تونم کمکت کنم هر چی باشه من یه دخترم.

- نه من با کسی دوست نیستم بهت قول میدم من فقط یه نفر را دوست دارم.

خوب اون کیه خوش به حالش...... اگه دوست نداری نگو زورت نمیکنم.

- نه می خوام بگم ولی این جا نمیشه آخه دوستت......

باشه ما میریم جلوتر با من بیا...... این جا خوبه بگو.

- من تو را......

تو من را........

- من تو را .....صبر کن این جوری نمی تونم بگم به چشمام نگاه کن.

خیلی خوب بفرما.

وقتی به چشماش نگاه کردم قلبم به تپش افتاده می خواستم بهش بگم از این همه بی اعتنایی متنفرم ولی نیروی جلویم را می گرفت بعد از گذشت چند ثانیه با عصبانیت سرش فریاد زدم:

بسه دیگه حرفی داری بگو من باید برم.

- نه همه چیز را فهمیدم از من به تو نصیحت غرور چیز بدیه می تونه یه زندگی را از هم بپاشانه سعی کن به اون غلبه کنی کاری نداری باید برم.

نه خداحافظ.

اون حرف فکر من را مشغول کرد خیلی به حرفش فکر کردم اما نتونستم معنی آن را بفهمم. شب 2یا3 ساعتی را خوابیدیم بعد بلند شدیم و با هم صحبت کردیم تصمیم گرفتیم فردا وقتی از خانه بیرون رفتن وارد خانه بشویم قرار شد آرزو مراقب بیرون باشه و من هم داخل خانه را بگردم همش لحظه شماری فردا را می کردم وقتی از خواب بیدار شدم جلوی پنجره ایستاده بود وقتی مرا دید گفت:

پاشو لباس بپوش رفتن

امیدوارم خوشتون آمده باشه الهام جون ساراجون خاطره جون و..... که نظر دادن ممنون وقعا خوش حال میشم نظرات پر مهرتون را می بینم تا پست بعدی بای

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:3  توسط نسیم  | 

رومان

خوب من فقط امده بودم رومان را بنویسم تا همه بخوانند ولی بدبختانه همه ریختن رو سرم اگه میدونستم حرف راست را باور نمی کنید دروغ می گفتم حالا برای ادامه دادن به دعوا نیومدم سال جدید داره میاد به همه تبریک میگم هر کسی دوست داشت می تونه ادامه ی روان را بخوانه

نه شما امروز فرشته ي نجات من شديد.

-يعني تا آخر عمرم بايد از شما مراقبت كنم چه كار سختي.

نه اين در خواست زياديه همين كه امروز نجاتم داديد بسه.

-باعث افتخار من شد واي پاك يادم رفت.

اتفاقي افتاده؟

-من بايد برم كاردارم اميدوارم دوباره ببينمتون.

وقتي او را ديدم حسي در درونم گفت صاحب شعرها آن است پس هنوز چند قدمي نرفته بود كه گفتم:

آقا نويد ببخشيد.

- بله با من كار داريد؟

اگه ممكنه چند لحظه تشريف بياريد.

-باور كنيد به اندازه ي كافي ديرم شده.

فقط چند ثانيه به نفع شماست.

-چشم بفرمايد آمدم چي كار داريد؟

شما خواننده هستيد؟نويد و اميد درسته؟

-بله تازه اين را فهميديد.

شعرهاي شما اشتباهي خانه ي ما امده.

-ممنونم ميدونيد چند وقته دنبالشون مي گردم خوب...........نمي خوايد اونها را بديد.

آهان چا تشريف بياريد چند لحظه دم در صبر كنيد الان ميارمشون.

وقتي داشتم شعرها را مي بردم پايم به پله ي جلوي در گير كرد تا خواستم زمين بي افتم نويد من را گرفت و بلند كرد بعد هم گفت:

مثل اينكه من شما را به درد سر انداختم نزديك بود آسيب ببينيد.

-نه اين شانس منه كه شما فرشته ي نجاتميد.

اميدوارم بتونم هميشه مراقبتون باشم تا هيچ آسيبي نبينيد.

-ممنونم اين شعرها راستي روي يكي از اونها علامت زدم واقعا قشنگ بود.

دست شما درد نكنه من بايد برم استاديو ديرم شده دوباره مي بينمتون.

نويد هنوز چند قدمي نرفته بود كه حرفي از دهانم پريد:

نويد مراقب خودت باش.

نويد متعجب برگشت اون اولين باري بود كه مستقيم به چشمانش نگاه كردم ناگهان ياد حرفي كه زدم افتادم. بد جوري خجالت كشيدم سرم را پايين انداختم و برگشتم كه يكدفعه از پله ها افتادم جيقعي كشيدم و از حال رفتم. وقتي چشمانم را باز كردم احساس مي كردم دوباره به دنيا آمدم با آبي آرزو روي صورتم پاچيد كاملاحالم سر جايش آمد نويد از من سوال كرد كه:

حالتون خوبه؟ مي تونيد راه بريد؟

-آره فرشته ميتونم بابت حرفي كه زدم واقعا شرمندام از دهنم پريد.

حرفت خيلي پر معنا بود اميدوارم بتونم معنيش را درك كنم.

-مگه قرار نه بود بري استاديو؟پس چرا اين جاي؟

واي پاك يادم رفته بود اميدوارم دوباره ببينمت.

وقتي نويد به استاديو رسيد حال خوشي نداشت. اميد تا او را ديد با عصبانيت فرياد زد:

هيچ معلومه كجايي يه ساعت من منتظرتم بگو چرا دير كردي؟

-داشتم مي امدم ولي راه را گم كردم.

حرفت خيلي مسخرست تو هر روز اين راه را ميري و مياي بيا تو به اندازه ي كافي وقت از دست داديم.

-راستي يه دختر تازه آمده تو محلمون.

خوبه آمار دختراي محل را هم داري حالا من چه كنم.

-شعرهاي ما اشتباهي در خانه ي انها رفته.

گرفتيشون؟

-معلومه كه گرفتم.

عالي شد بيا تو تا ديرتر نشده.

بعد از يك ساعت الافي اميد با عصبانيت سر نويد فرياد زد:

هيچ معلوم هست كجايي سه باره شعر را ميريم ولي تو نمي خواني چت شده؟

-اميد من ميرم خانه اصلا حالم خوب نيست.

هر چي بيشتر طول بكشه به ضرر خودمونه.

-ميدونم ولي باور كن نميتونم من نيستم.

خيلي خوب بابا صبر كن با هم بريم.

-اگه اشكالي نداره ميخوام تنهاي برم. يكم قدم ميزنم بعد ميام.

هر طور كه راحتي زود بيا.

باشه فعلا.

هنگامي كه نويد استاديو را ترك كرد حدودا ساعت يك بعدازظهر بود. آنقدر در كوچه ها پرسه زد كه كم كم زردي آفتاب در سياهي شب پنهان شد.

خوب امیدوارم خوشتون بیاد منتظر نظراتون هستم.

راستی هر کسی قصد ادامه دادن این دعوا را داره باید بگم من نیستم دوست ندارم ادامه بدم هر جور هم که دوست دارین فکر کنین حرف شماها درسته من دروغ می گم این را به همه گفتید آبروی من را همه جا بردید امیدوارم تو هدفتون موفق شده باشید ولی بتون می گم تنها کسی که می تونه دروغ و راست را تشخیص بده اون بالاست خودش میدونه حرف من راسته یا دروغ به هر حال امیدوارم سال خوبی را آغاز کنید و در همه ی کاراتون موفق باشید  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:14  توسط نسیم  | 

رومان

سلام بچه ها

خوب چون همه خواستن رومانم  را می نویسم. حالا چون کسی نپرسید اسمش چیه منم نمی گم شوخی کردم اسمش را به خواسته ی  نوید عشق جاوید گذاشتم این قدر با هم دعوا کردیم تا به این نتیجه رسیدیم حالا شما بگین خدای سایه ی عشق قشنگ تر یا عشق جاوید؟

قسمت های اول رومانم را خلاصه می نویسم چون خبری از نوید و امید درش نیست ولی بگم اگه اولش را نفهمید تا آخر داستان  را نمی فهمید بریم سر رومان.

                                            .به نام تک نوازنده ی تار عشق.

نسیم و آرزو دو دوست صمیمی بودند که هر جمعه برای ورزش اسب سواری به باشگاه سوار کاری می رفتند در آن جا با دو پسر به اسم نیما و ایمان آشنا می شوند. قرار میشه نسیم و آرزو به همراه خانواده هایشان یک سفر تابستانی به المان-کلن بروند. نسیم این موضوع را با نیما در میان می گزارد ولی نیما با خون سردی جواب میدهد:

- با ما حتما شوخيت گرفته.

با شما كه نه يكي دو هفته بعد مييايم پس برو خوش باش فكرش را هم نكن.

ناگهان صداي آرزو آمد. او داشت با قدرت تمام سر من فرياد مي زد كه:

هيچ معلوم هست كجايي يك ساعته دارم دنبالت مي گردم پاشو بريم دير شده.

- با ايمان حرف زدي؟

آره پاشو به پرواز نمي رسيم.

وقتي از جايم بلند شدم باران گرفت. براي آخرين بار كه نيما را نگاه كردم در صورتش سرگرداني عجيبي ديدم اون نگاه براي من خيلي پر معنا بود انگار مي خواست جلوي رفتن من را بگيرد ولي هيچ نگفت همان جوري كه قدم قدم به ماشين نزديك مي شدم قدم قدم از از نيما دور مي شدم. وقتي به خانه رسيديم كسي نبود با سرعت تمام راه افتاديم وقتي فرودگاه رسيديم ساعت 7:58 دقيقه بود با هزار بدبختي توانستيم مامان و بابا را پيدا كرديم و سوار هواپيما شديم. وقتي از زمين بلند شديم ياد نگاه نيما افتادم دلشوري عجيبي داشتم سعي كردم باهاش كنار بيام ولي يك دفعه از جا بلند شدم آرزو دست من را گرفت و گفت:

بشين دختر چت شده زده به سرت.

- من مي ترسم مي خوام برگردم.

از چي مي ترسي در ضمن از كجا مي خواي برگردي چشمات را باز كن ببين كجايم وسط هوا يكم بخواب حرفات از خستگي. با شنيدن حرفهاي او كمي آرام شدم به پنجره تكيه دادم كم كم چشمانم بسته شد تا اين كه با صداي پاشو پاشوي آرزو از خواب پريدم. وقتي از فرودگاه خارج شديم پدر 2 تاكسي گرفت آنها جدا رفتن ما هم جدا رفتيم. من محو تماشاي خيابان هاي قشنگ سفيد تميز بدون هيچ آلودگي شدم ساختمان هاي شيشه ي بلند و قديمي با يك تاريخ كهن. تمام شهر برق مي زد از تميزي آرام وساكت با هواي مطبوب هر چي بدي داشت از هواي شهر ماخيلي بهتر بود. وقتي به خانه ي تابستاني رسيديم هنوز كسي نيامده بود تا در باز كردم يك دسته كاغذ بر زمين نقش بست. نامه ها را برداشتم و با آرزو به اتاق خودمان رفتيم. آرزو كه جلوي در نامه ها را ديده بود گفت:

زود باش بازشون كن بخونيم.

-آخه.......شايد صاحبش راضي نباشه ما اونها را بخوانيم شايد.........خصوصي باشه.

بعد از آمدن بقيه يك حمام گرم و شام خوب دورهم موقع خوابيدن حس فضوليم گل كرد. رفتم سراغ نامه ها آنها را باز كردم از شعرهاي داخلش فهميدم كه همه ي نوشته ها متعلق به يك يا دو پسر خواننده است ولي از شانس بد آنها در خانه ي ما آمده. روي يكي از آنها كه خيلي قشنگ بود علامت زدم. فرداي آن روز بعد از اينكه آرزو شعرها را خواند براي پيدا كردن صاحب آنها كل محل را گشتيم ولي بي فايده بود. شب ها موقع خواب صداي زدن و خواند مي آمد. بعد از يك هفته گشتن نه توانستيم صاحب شعرها را پيدا كنيم نه آن صدا. تقريبا يك هفته ي مي شد كه از نيما خبر نداشتم تا سمت تلفن رفتم آن به صدا در آمد گوشي را برداشتم :

الو.....سلام بفرمايد.

-نسيم خودتي؟خوبي چي كار مي كني؟

نيما باور كن همين الان مي خواستم بهت زنگ بزنم.

-ميبيني من از اين جام مي تونم فكرت را بخونم بي خيال اين حرفها حدس بزن الان كجام؟

پيش برفي اي تو را خدا مراقبش باش.

-خيلي بي ذوقي بابا من الان تو فرودگاهم.

واقعا باورم نمي شه كي مي رسي؟

-هشت ساعت ديگه.

ايمان هم مياد؟

-معلومه اون از بابا اجازه گرفته ما بيايم.

خوبه به آرزو مي گم كه ميايد خيلي خوش حال مي شه.

-نه به آرزو چيزي نگو ايمان مي خواد غافلگيرش كنه.

آخه چه جوري؟

-ساعت چهار بعد از ظهر بيايد بزرگراه تراكشم بعدش يه جا نگهدار فقط همين باشه خداحافظ موراقب خودت باش.

در همين لحظه بود كه آرزو فرياد زنان وارد اتاق شد:

چيه چي كار داري خونه را گذاشتي رو سرت.

-بيا مي خوام يه چيزي درباره ي شعرها بهت بگم.

بگو ببينم سر تا پا گوشم.

-از لابه لاي شعرها فهميدم اسم يكي شون اميده. حاضرم باهات شرط ببندم.

دختر كاراگاه بازي را كنار بزار. از كجا فهميدي من اين شعرها را چندبار خواندم چيزي ننوشته بود.

-همينه ديگه فرق من با تو اينه كه تو خنگي ببين اين جا نوشته آخرين قطره ي اميد نم انتظار من بود.

همين آخه به خاطر يه بيت شعر ميگي؟

-تو نمي فهمي شعر را براي صاحب آن مي نويسند نه همسايه هاشون.

شايد منظورش اميدواري به زندگيه.

-نه فكر نمي كنم.

حالا كي خنگه اصلا معني شعر اون نيست فهميدي باهوش.

وقتي اين حرف را زد حسي در وجودم گفت حرفش درست است. از يك طرف هم دلشوره داشتم نمي خواستم از خانه بيرون بروم ولي به خاطر ديدن نيما رفتم.

آرزو پاشو لباس بپوش بريم بيرون.

-بيرون آخه كجا؟ تو كه جايي را بلد نيستي.

چرا پاشو به يكي از دوستام قول دادم تو را نشونش بدم.

-باشه صبر كن الان لباس مي پوشم.

از پلها پايين آمدم و اجازه رفتن خواستم. پدر در جواب من گفت:

باشه بريد ولي روسري يادتون نره. درست كه در يك كشور آزاد هستيم ولي بايد اصليت وهويت خودمان را حفظ كنيم.

پدر لبخند مليحي زد و خداحافظي كرد. بعد از اينكه سوار ماشين شديم آرزو گفت:

راستشو بگو شيطون كجا قرار بريم اصلا چرا امروز خوشحالي؟

-ديوونه شدي گفتم ميريم پيش دوستام كه تو رو بهش نشون بدم.

واستا ماشينو نگهدار.

-چي ميگي واي.........

ديوونه حواست كجاست زدي بهش شانس آوردي سرعتت كم بود دعا كن چيزيش نشده باشه وگرنه حسابي گيري.

من از ماشين پياده شدم و رو به آن مرد گفتم:

واي خداي من can you help?

آن پسر نگاهي به من كرد و گفت:

فعلا كه زنده هستيم و احتياجي به كمك شما نيست.

-شما فارسي بلديد.

كشور و اصليت من ايرانيه.

-دارم چي مي گم حالتون خوبه آقا طوريتون نشده كه؟

گفتم كه حالم خوبه در ضمن دوست ندارم كسي آقا صدام كنه اسم من اميده.

-براتون مهم كه به اسم صدتون كنند؟

شما چطور مادمازل با اين وضع رانندگي اگه مي مردم مي خواستي چي كار كني؟

آرزو كه متحير گوشه ي ايستاده بود زبان باز كرد كه:

اميد و آرزو چقدر قشنگ مي شه مگه نه؟

آن پسر چند لحظه ي به آرزو نگاه كرد بعد جواب داد:

شما حالتون خوبه؟ فكر كنم سرتون به جايي خورده.

من با صورتي سرخ و صداي از شرم رو به آن پسر كردم كه:

من واقعا شرمندام ببخشيد مي خوايد شما را برسونم؟

-نه ممنونم به شما توصيه مي كنم دوستتون را به يه دكتر برسونيد انگاري حالش خوب نيست.

من حق را به شما ميدم ولي به هر حال شرمندام با اجازه.

درست يك ساعت بعد از آن تصادف به بزرگراه رسيديم. يك دفعه ياد حرف نيما افتادم پس ماشين را نگه داشتم.

نسيم چي شد چرا وايستادي؟

-فكر كنم خراب شده برو يه نگاه بنداز.

من خوب نگام كن كجام شبيه تعمير كارها ست؟

-برو ببين ديگه خواهش مي كنم.

از دست تو در جلو را بزن.

تا در جلو بالا آمد نيما سوار ماشين شد و گفت:

بيا بيرون تا آرزو نفهميده.

-پس ايمان كجاست نيومده؟

چرا تو بيا باهات كار دارم نمي خواي با من حرف بزني؟

-چرا صبر كن امدم.

به محض اينكه از ماشين پياده شدم و در را بستم آرزو من را صدا زد اما طول ي نكشيد كه صداي ايمان به گوش رسيد كه مي گفت:

سلام خانم مي تونم كمكتون كنم؟

-نه ممنونم خودم درستش مي كنم.....توي ايمان.

آره چيه انگار خوش حال نشدي

-چرا خوش حال شدم مگه معلوم نيست؟راستي از كجا ما را پيدا كرديد؟ فهميدم كار نسيمه الان كجاست؟

داره با نيما حرف مي زنه كارش داري؟

-نه.....خوب مهم نيست كاري نداري؟

همين برات مهم نيست من پيشت نباشم؟

-صبر كن فكر كنم ....... نه مهم نيست.

واقعا داري داست ميگي؟

-نسيم بيا زود باش ديگه وقت نداريم.

من پيش او رفتم نيما تا آرزو را ديد پرسيد:

سلام آرزو خانم حالتون خوبه؟

-به تو ربطي نداره من چه حالي دارم.

چي گفتي نشنيدم دوباره بگو.

من كه از دست آرزو عصباني شده بودم سرش فرياد زدم:

اين چه طر نه درست صحبت كن.

-ببين نسيم به خداوندي خدا اگه يك بار ديگه با اين دوتا حرف بزني يا قرار بزاري به احمد ميگم فهميدي؟

آره ولي آخه براي چي؟چرا زود ناراحت شدي؟

من الان نمي تونم حرف بزنم باشه بعدا با هم حرف مي زنيم حالا سوار شو بريم.هيچ وقت صورت ايمان از يادم نمي رود اشك در چشمانش جمع شده بود بقض سنگيني روي صداش نشسته بود تا آن روز گريه ي يك پسر را نديده بودم ولي آن روز ايمان براي آرزو اشك مي ريخت. با هر قطره اي كه از چشمانش پايين مي آمد تركي بر قلبش وارد مي كرد. به خاطر آرزو رابطه ي من و نيما هم قطع شد. بعد از گذشت چهار روز آرزو تصميم گرفت به ايمان زنگ بزند من خيلي خوش حال شدم چون مي توانستم با نيما حرف بزنم ولي وضع از

آنچه بود بدتر شد آرزو گوشي را برداشت و شروع به صحبت كرد:

گوش كن ايمان من و تو به درد هم نمي خوريم من از جنس تو نيستم بهتر بري دنبال زندگيت برو براي خودت زندگي كن و بي خيال من شو دوستي ما از اول هم اشتباه بود وقتي با كل كل شروع شود ديگه واي به حال آخرش اصلا بزار يه جور ديگه بهت بگم من تو را دوست.......

-ببين مي دونم دوستم داري اگه نداشتي مي شد يه دوستي ساده ولي...

من دوست ندارم برو پي زندگيت.

-حرفت دروغه باور نمي كنم.

عشق يه چيز اجباري نيست اين يه رابطه ي احساسيه كه خودش به وجود مياد بهت قول ميدم مي توني من را فراموش كني سخت نيست اگه سعي كني ميشه چون عشق تو و من واقعي نيست يه وابستگي كودكانه

-تو از كجا ميدوني كه من عاشقت نيستم؟

چون اگه بودي نمي تونستي دو هفته دوري من را تحمل كني عاشق به كسي ميگن كه اگه يه روز عشقش را نبينه ديونه ميشه.

-ولي اون مال داستان هاست تو واقيت چنين اتفاقي نمي افته

اگه عشق دو طرف واقعي باشه مطمعا باش كه چنين اتفاقي مي افته

-من خودم را....

خودت را مي كشي تا عشقت را باور كنم بي فايدست عشق دفعي اول تو دل هر دو نفر جوانه مي زنه احتياجي به اثباتش نيست حالا برو هر وقت مزه ي عشق واقعي را چشيدي ياد من مي افتي خدا حافظ.

وقتي اين حرفها را شنيدم با عصبانيت سرش فرياد زدم:

اين حرفهاي كه زدي معنيش چيه خودت مي دوني اصلا بعد از اون تصادف خيلي عوض شدي ببينم نكنه عاشق شدي كه اين جوري ازش حرف مي زني آره خودت اون روز گفتي.....

-صبر كن من باقي حرفت را ميگم. اگه من عاشق اون هم شده باشم كارم با ايمان درست بود دوستي هيچ وقت حتي تو داستان هام پايدار نبوده در ضمن دو ماه با هم رفت و آمد داريم اگه مي خواست مي آمد جلو

در همين لحظه صداي تلفن حرف او را قطع كرد و سكوتي لحظيه ميان ما ايجاد كرد خيلي خنده دار بود از صداي تلفن ترسيده بودم و با ترس بهش نگاه مي كردم كه آرزو گفت:

گوشي را بردار بزن رو آيفن هر كي بود هر چي گفت گوش مي كني خوب نترس حالا بردار

از ترس دستانم مي لرزيد واقعا خنده دار بود گوشي را برداشتم نيما با عصبانيت سرم فرياد زد كه:

بيا سر خيابون همين الان.

گوشي را گذاشتم ترس داشتم اظطراب هم بهش اضافه شد وقتي سر خيابان رسيدم نيما از شدت عصبانيت داشت قدم مي زد جلو رفتم و گفتم:

چيه چي شده چرا عصبيه؟

-ببين نسيم من تو را خيلي دوست دارم بيشتر از اون كه فكر كني ولي به خاطر برادرم حاضرم ازت جدا بشم اين چه حرفهاي بود كه به ايمان زدي؟

آرزو حرف او را قطع كرد كه بگويد:

هي آقا تند نرو تا با هم بريم من بهش گفتم حالا كه چي خودش كوش نكنه رفته پشت مامانش

-من با تو كاري ندارم اما تو نسيم اگه من را دوست داري بايد از اين جداشي انتخاب كن يا من يا دوستت.

من كه به كلي گيج شده بودم كمي فكر كردم و بعد جواب دادم:

من نمي تونم خواهرم را به خاطر تو ول كنم اگه تو را انتخاب كنم يه روز ولم مي كني بعد من تنها ميشم پس آرزو را قبول ميكنم

-به همين سادگي از من مي گذري؟

نه يه كم سخته ولي فكر كنم بتونم

مي دوني تو خيلي پستي آدم نيستي تو قلب نداري اين همه مدت من را سركار گذاشتي پس معلوم نيست با چند نفر ديگه اين كار را كردي

نفهميدم چي شد چشمانم را بستم وقتي بازشان كردم دستم روي صورت نيما بود.صورت او از شدت ضربه سرخ شده بود.نيما دستي روي گونه اش كشيد و گفت:

روي من دست بلند مي كني اون هم به خاطر چي. دوباره كل كل را شروع كردي پس بايد يك يك بشيم

من خيلي ترسيدم چشمانم را بستم در آن حال حس كردم كسي از من مي پرسد:

خانم حالتون خوبه چشمتان را باز كنيد.

اون پسر دست نيما را پايين آورد و گفت:

اگه زور داري روي قوي تر از خودت بلند كن نه روي ضعيف اون هم يه دختر تو لياقت اون را نداري.

-تو چي مي گي اصلا تو كي هستي.

اگه من جاي تو بودم سريع فرار مي كردم.

باشه ميرم ولي بعدا حسابت را ميرسم نسيم خانم امروز يكي نجاتت داد ولي دفعي بعد كسي نيست.

وقتي نيما داشت مي رفت با خودم فكر كردم اين رابطه همين جا تمام بشه بهتر از اينه كه فردا با اشك من تمام بشه به همين علت او را صدا زدم كه:

نيما برگرد من با تو هيچ كاري ندارم اشتباه كردم وقتم را برات گذاشتم آرزو راست مي گفت دوستي هيچ وقت پايدار نيست حالا ميتوني بري.

رو به آن جوان كردم و گفتم:

از شما هم ممنونم آقاي.....

-من نويد هستم اميدوارم كار بدي نكرده باشم.

حالا یه حال گیری تا ورود نوید به داستان را داشته باشید اگه دوست داشتین باقیش را بنویسم تو نظرات تون بگید تا با قیش را بنویسم ولی خدای بزارید یه چیز بگم از این جا به بعد خیلی قشنگه مخصوصا برای کسا نی که عشق را خیلی دوست دارن این را میگم چون می خوام بفهمید باقیش چقدر قشنگه وقتی داشتم با نوید در مورد رومان( منظورم از این جا به بعدشه)  صحبت می کردم گفت: ممنونم که یه همچین احساس قشنگی را بهم دادید وقتی داشتم می خوندمش واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. از نظر خودم هم واقعا از این جا به بعدش قشنگه اگه خواستین بگین تا بزارم منتظر نظرات قشنگتون هستم تا پست بعد بای 

راستی یه چیز را یادم رفت بگم میدونم شما ها این کار را نمی کنید ولی محض احتیاط میگم این رومان برای چاپ رفته و تا تابستان امسال به بازار عرضه خواهد شد پس حق چاپ این رومان محفوظ است هر گونه کپی یا صورت برداری از روی این رومان پی گرد قانونی خواهد داشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 19:37  توسط نسیم  |