سلام به بچه ها ببخشید که یکم طول کشید واقعا کار داشتم ولی جبران میکنم قول میدم راستی به همتون تبریک میگم آلبوم جدید آمد
-آره بیا می خوای بریم دکتر؟
نه چیزی نیست یه خراش کوچیکه خب پیداه شو بریم.
- کجا؟
چشمات را باز کن جلوی باشگاه ایم بلند شو.
اصلا حوصله نداشتم رفتم روی صندلی نشستم دفتر را باز کردم و شروع به ورق زدن کردم. قطرات اشک هنوز بر ورق درفترم بود نامه ی نوید را میان آن گذاشتم از طرفی صدای آمد سرم را بلند کردم ایمان با سرعت سمت من آمد و با عصبانیت گقت:
- این چی میگه؟ بگو داره دروغ میگه؟
خب چی گفته؟ من که نمیدونم. آرزو چی بهش گفتی؟
آرزو کنار من نشست و جواب داد:
- حقیقت گفتم دارم ازدواج میکنم باور نمیکنه.
متاسفانه راست میگه.
ایمان به سرعت دور شد دلم براش می سوخت ولی کاری از دستم بر نمی آمد. آرزو نگاهی به من کرد و گفت:
- اون را ولش کن دو روز دیگه همه چیز یادش میره.
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
- امشب قرار با امید حرف بزنم می خوای بیای؟
داشتم فکر می کردم که نیما سمت ما آمد اصلا نفهمیدم چی شد یک دفعه دفترم را برداشت و شروع به خواندن کرد کم کم صورتش در هم رفت دفتر را جلوی من پرت کرد آن را برداشتم و با عصبانیت گفتم:
- کی بهت اجازه داد فتر من را برداری؟
بی خود نبود اقا سنگ تو را به سینه میزد پسریه......
- اگر یک کلمه راجبع اون حرف بزنی می سپارمت دست داداشم. حالا هم دیگه نمی خوام ببینمت ازت متنفرم برو.
شب بود ستاره ها در آسمان خود نمای می کردند من کنار پنجره نشته بودم آرزو با عجله وارد اتاق شد پشت دستگاه نشست مدتی گذشت دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم کنار آرزو رفتم تا خواستم حرف بزنم امید گفت:
- حالش اصلا خوب نیست تب کرده شدید بدنش داغه ولی همش میگه سردمه خیلی ضعیف شده.
اول سلام حالا دکتر بردیش؟
- آره دارو داده ولی تاییر نداره ساعت به ساعت بدتر میشه که از بهتر شدن خبری نیست.
یعنی چی؟ از کی این جوری شده؟ تبش چقدر؟
- سه ساعت بعد از رفتن شما حالش بد شد تبش خیلی بالاست دو درجه مونده تا....
خب تو اون جا چی کار میکنی؟
- همه راه ها را رفتم ولی فایده نداشت اصلا هیچ تغییری نمی کنه من مواظبش هستم نگران نباش یه نوید که بیشتر نداریم اصلا اون داداش من هم هست دیگه من باید برم کار دارم بعدا باهات حرف میزنم.
چند روز بعد تنها تو اتاقم نشته بودم که یک دفعه در باز شد و جثه ی ضریف و دخترانه ی نمایان شد او با شادی روی صندلی ولو شد همین جور که نگاهش میکردم گفتم:
حالش چه طوره؟ بهتر شده؟
- نمي دونم ولی.......وای ساعت چنده؟
شيش و خورده ی چه طور مگه؟
- وای دير شد مانيتور را روشن کن.
باشه صبر کن.
- بيا بيا بيا آهان معذرت می خوام.
اميد چشم غره ی رفت بعد با عصبانيت گفت:
نيم ساعته منو اين پشت کاشتی فکر می کنی بی کارم؟
- نه به خدا يادم رفت قول ميدم ديگه تکرار نميشه.
من بی کار نيستم اگه منتظرت می شينم از وقت کاريم ميزنم می فهمی؟
- بله شما درست ميگيد تقصير منه حالا آشتی؟
از دست تو صبر کن من فکر نمیکنم تو اتاق خودت باشی درسته؟
- درسته امدم پيش نسيم.
پس کوش؟ خودش کجاست؟
من جلوی مانيتور رفتم و گفتم:
سلام خوبی؟ نوید کجاست؟ حالش خوبه
- خراب دقيقه به دقيقه بدتر ميشه که از بهتر شدنش خبری نيست تازه يه چيز جالب از وقتی شما ها رفتيد ساعت به ساعت تبش زياد ميشه.
تبش پايين نيومده؟ خب بايد چی کار کنيم نميشه که همين جوری بمونه.
- دارم تمام تلاشم را مي کنم نگران نباش چرا گريه ميکنی.
چون اون در بدترين شرايطه ولی هيچ کاری از دست من بر نمياد.
- نگران نباش من مراقبشم قول دادم
حواست بهش باشه اگه يه تار موش کم بشه من می دونم با تو.
- چه خشن باشه نگران نباش به خاطر اين آقا کارمون تعطيل شده منم به کل شدم دختر از صبح تا شب تو خونه ام.
جدی باش الان اصلا وقت شوخی نيست.
- چی کار کنم بايد بتونم آرومت کنم به خدا منم براش نگرانم حتی بيشتر از تو اون همه کسمه.
نگران نباش حالش خوب ميشه بهت قول ميدم
آرزو حرف او را قطع کرد و گفت:
اميد من بايد برم خانه رسيدم بهت زنگ ميزنم کاری نداری.
- نه مراقب خودت باش راستی يادت نره زنگ بزنی.
نه قول ميدم تا رسيدم ميزنم فعلا.
آن شب شام نخوارده به رخت خواب رفتم نويد را در رخت سفيدی ديدم دستانش را باز کرد با سرعت به طرفش دويدم او مرا در آغوش گرفت بعد از چند ثانيه گفتم:
تو تب نداری؟ می تونی راه بری؟ حالت خوبه؟
- معلومه يکم حالم بد بود ولی الان خوبم تو چرا اين قدر آشفته ی؟
نگرانت بودم فکر کردم می خوای تنهام بزاری.
- من هميشه کنارتم الان امدم برای خداحافظی بايد برم.
يک شاخه گل سرخ به من داد بعد دادمه داد:
من بايد برم قطارم داره حرکت ميکنه.
- صبر کن کجا ميری؟
نترس جای بدی نيست. برم ؟
- پس من چی ؟منو تنها مي زاری؟
نه تو هم ميای ولی يکم بعد ديگه وقت ندارم قطار داره ميره.
- نرو خواهش ميکنم.
نمي تونم بايد برم مراقب خودت باش.
مضترب از خواب پريدم 3 نصفه شب بود سر بر بالش گزاشتم احساس بدی داشتم دلم خيلی شور ميزد با کلی زحمت دوباره خوابم برد.فردا از آرزو خواستم پيش من بی يايد تا با هم صحبت کنيم وقتی خوابم را تعريف کردم هيچ نگفت حدسم درست بود یک اتفاق های افتاده بود فقط برای اطمينان از آرزو خواستم:
با اميد حرف بزنيم اون از همه چيز با خبره.
- ميدونی من ديروز باهاش قرار داشتم ولی نيمود از اون هم خبر نيست.
چه اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم.
- نمي دونم وای خيلی دير شد من بايد برم.
نرو امشب را اين جا باش.
- باشه صبر کن به خانه زنگ بزنم بگم نميام.
آرزو شب راپيش من ماند احساس بدی داشتم در فکر اتفاقات گذشته بودم که يک دفعه خودم را در همان خانه ديدم باز دنبال آن پسر افتادم ولی اين بار توانستم به او برسم تا سرش را بلند کردم دستش را گرفتن و بردند جيغ بلندی کشيدم آرزو مرا حل داد تا از خواب بيدار شدم:
چيه دختر؟ چت شده؟ چرا جيغ ميزنی؟
- اون پسر اون.....
کدوم پسر؟ چی داری ميگی.
- اون پسری که دنبالش رفتم يادته؟
آره چی شده؟
- اون نويد بود تا صورتش را ديدم بردنش.
اتفاقی افتاده که ما ازش بی خبريم من بايد با اميد حرف بزنم.
- آخه چه جوری؟
نمي دونم فعلا هيچ چی نمي دونم بگير بخواب فردا يه کاری می کنيم.
- نمی تونم من نگرانم نکنه.....
بيا اين را بخور آرومت ميکنه نگران نباش فردا همه چيز درست ميشه.
- اگه خوابم درست باشه چی؟ وای اون وقت .......
اون فقط يه خوابه نگران نباش اتفاقی نمی افته حالا چشمات را ببند و بخواب.
آرزو درست گفت فردا حوالی ساعت10 خانمی به من زنگ زد با شتاب خودم را به اتاقم رساندم. قلبم تند تند می تپيد ترس بدی داشتم گوشی را بلند کردم به زحمت زبانم باز شد:
بله بفرمايد.
- من با نسیم کار دارم
خودم هستم بفرماید.
- من مادر امید هستم می خواستم بگم.... ما به شما احتیاج داریم متاسفانه
برای نوید اتفاقی افتاده؟
- چيز مهمی نيست نگران نباشید فقط....
من فقط می خوام بدوم چی شده خواهش میکنم فقط همین را بگید.
- باشه نويد رفته تو کما اصلا حالش خوب نيست داره از دست میره
سرم سنگين شد نفسم به شمارش افتاد پاهايم شل شد روی پادری افتادم وقتی بهوش آمدم آرزو کنارم آمد و گفت:
خوبی؟ ببين اميد کارت داره می تونی باهاش حرف بزنی؟
- آره گوشی را بده.
بلند شدم روی تخت نشستم تا گوشی را گرفتم اميد گفت:
فکر می کردم محکم تر از اين حرفها باشی.
- اگه به تو بگين آرزو داره ميميره محکم ميمونی؟
کی گفته اين داره می ميره مامان! چیزیش نیست شوخی کرده.
- شوخی بسه مگه تو نگفتی مواظبشی پس چی شد؟ حالش خيلی خرابه؟
هيچيش نيست باور کن راست ميگم فقط خوابيده.
- اميد ميشه برای يه دفعه تو زندگيت جدی باشی.
باشه حالش اصلا خوب نيست اگه می خوای نجاتش بدی بيا اين جا.
- من تازه اون جا بودم بابام اجازه نميده بيام.
گوشی را بده آرزو بهش بگم چه کار کنه.
حالا همه چيز را فهميدم مادر او حق داشت با من بد حرف زد بايد برم اما جه جوری؟ خدايا فقط خودت کمکش کن داشتم فکر می کردم که آرزو گفت:
نسيم پاشو بريم من کمکت می کنم بری.
- آخه چه جوری؟
پاشو تو راه بهت ميگم.
با هم به شركت پدر آرزو رفتيم آرزو شروع كرد به صحبت:
بابا من بايد برم پيش اميد.
- بري! براي چي؟ تو تازه اون جا بودي.
ميدونم ولي اميد حالش بده مريض شده وظيفه ي منه برم ازش مراقبت كنم.
- درست ميگي ولي برادرش هست مطمعنا اون ازش مراقبت ميكنه.
نه نمي تونه آخه اون نيست رفته مسافرت اميد تنهاست اجازه ميدي برم.
- خوب مدرسه ات چي؟ با اون چه ميكني؟
شما ميتونيد اجازم را بگيريد اين كار را ميكنيد؟
- آخه به خاطر يه سرما خوردگي مي خواي اين همه راه را بري.
مريضيش بدتر از سرما خوردگيه اجازه بديد برم.
- باشه برو ولي مراقب خودت باش.
ممنون بابا ميتونم نسيم را با خودم ببرم؟
- چرا از من ميپرسي مگه اجازش دست منه.
نه ولي اگه شما با پدرش حرف بزنيد اجازه ميده اين كار را ميكنيد؟
- اگه خودش دوست داره بياد باشه شب با پدرش حرف ميزنم.
ولي بابا شب ديره ممكنه تا اون موقعه اتفاق بدي بي افته.
- خيلي خوب شما بريد جمع و جور كنيد باقيش با من.
ممنون تو بهترين پدر روي زميني.
- باشه بريد تا دير نشده.
وقتي خانه رسيدم سريع جمع كردم چند دقيقه بعد آرزو آمد و گفت:
چي كار ميكني؟ هنوز جمع نكردي؟
- نه نمي تونم جمع كنم فكر خيلي مشغوله.
دختر تنبل برو بشين من جمع ميكنم.
- راستي وقتي رسيديم بايد كدوم بيمارستان بريم.
نميدونم اميد خودش مياد دنبالمون.
- اگه اتفاقي براش بي افته......
ساكت باش ما داريم ميريم جاي نگراني نيست.
در حال صحبت بوديم كه پدر آرزو آمد:
اين بليط زود باشيد بريد.
- من چي؟ ميتونم برم؟
آره برو مشكلي نيست پدرت اجازه داد.
- به همين راحتي قبول كرد؟
به اين سادگي كه نه يه نيم ساعتي باهاش حرف زدم تا اجازه داد زود باش بريد تا جا نمونديد فقط نيم ساعت وقت داريد به فرودگاه برسيد پس زود باشيد.
از خانه تا فرودگاه و ايران تا آنجا راهي طولاني بود ولي من هيچ نفهميدم تا چشم باز كردم ديدم جلوي فردوگاه منتظر اميد ايستادم يك كم دير كرد ولي آمد در راه تمام حواسش به من بود بعد از مدت كوتاهي گفت:
به چي فكر ميكني؟
- معلومه به نويد ولي يه چيز ديگه هم ذهنم را مشغول كرده.
چي؟ بگو شايد بتونم حلش كنم.
- تو گفتي اگه من برگردم پيش نويد اون از كما بيرون مياد چرا اين جوري فكر ميكني؟
يادته بهت گفتم دكتر گفته بيماري علت و بيماريش ناشناختس؟
- آره ولي چه ربطي داره؟
خوب گوش كن دكتر براي كشف علت بيماريش خيلي تلاش كرد ولي به نتيجه نرسيد براي تحقيق بهتر از من پرسيد: دقيقا كي بدنش شروع كرد به تب كردن؟ به تو هم گفتم درست از وقتي شما پرواز كرديد12 ساعت بعد شروع به تب كرد.
- دكتر چي گفت؟
دارم ميگم صبر كن دكتر گفت فكر كنم علت را فهميدم ولي اجازه بديد با چند نفر مشورت كنم بعد بهتون ميگم. من قبول كردم درست همون شب نويد تبش بالا رفت تا بيمارستان برسيم تشنج كرد بعد هم رفت. وقتي دكترش آمد و ديدش گفت وضع خوبي نداره بايد علت را پيدا كنيم.
- خوب ازش مي پرسيدي مشورت كرده يا نه.
تو كه نمي زاري بگم پرسيدم گفت بله مشورت كردم ولي يه مشگل هست.
- مشکل چي بود؟
اين دفعه اگه حرف بزني هيچ چي نميگم پرسيدم مشکل كجاست؟ هيچي نگفت ولي چند ثانيه بعد سريع پرسيد: برادرتون به كسي علاقه داشته؟ جواب كاملا روشنه بله دكتر گفت حدسم درست بوده قبل از شروع مريضي اتفاق خاصي براش افتاد؟ اين هم ميدوني بله شما يا بهتر بگم تو از اين جا رفتي. دكتر دامه داد: مريضي اين آقا جسمي نيست اين پسر روحش آسيب ديده كساني كه عزيزي را از دست ميدند يا در عشق شكست مي خورند به اين بيماري دچار ميشن خيلي كم ديده مشيه كه همچين اتفاقي بي افته براي همين من نتونستم زود علت يا نوع بيماري را بفهمم دفعيه اولمه كه همچين بيماري را ميبينم به هر حال بايد تا بدتر نشده عزيزش را برگردونيد ديدن او حتي شنيد صداش باعث بهبوديش ميشه فقط همين ميتونه كمكش كنه. به خاطر همين اون حرف را زدم.
- خيلي بي انصافيه اون ..........
گريه نكن اين جوري نمي توني بهش كمك كني ناراحتي حتي گريه ي تو روش تاثير ميزاره بايد سعي كني خون سرد باشي قول ميدي.
- نه سخته ولي تمام سعيم را مي كنم كه هم چين اتفاقي نيفته.
خوبه پس اشكات را پاك كن آروم باش بعد فقط درباره ي روز آشنايتون حرف مي زني از دعوا و قهر رفتن هيچ چي نميگي قبول؟
- قول ميدم حرفاي خوب بزنم ولي خيلي بي معرفته اگه از دستش بدم...
نسيم آروم باش نويد جاي نميره تو نبايد بزاري بره من بهت اطمينان دارم مي توني برش گردوني كافيه از خواب بيدارش كني. خوب رسيديم يادت نرفته كه چي بهت گفتم خون سرد بدون گريه اين سالن را ادامه ميديد بعد دست چپ بريد
- مگه تو نمياي؟
نه من ميرم به دكتر بگم تو امدي بهت اجازه بدن بري تو.
اميد از ما جدا شد. من شروع به حركت كردم. وقتي پشت شيشه رسيدم از ترس سرم را پايين گرفتم و چشمانم را بستم فقط به خودم ميگفتم آرام باش هيچ اتفاقي نمي افتد با ترس چشمانم را باز كردم بدنش مثل فرشته ها سفيد صورتش زيبا تر از قبل مي درخشيد. ديدن اين صحنه خيلي برام سنگين بود فقط افسوس مي خوردم من حتي نمي توانستم براش اشك بريزم ناگهان صداي اميد آمد كه مي گفت:
نگران نباش ديدي بهت گفتم خوابيد.
- آره خوابه ولي اين خواب با همه ي خوابها فرق داره يه نگاه بهش بنداز ببين چقدر عوض شده اگه پانشد چي؟
نترس بلند ميشه تو نبايد بزاري بخوابه.
- من نميرم تو دست خودم نيست نمي تونم جلوي خودم را بگيرم باور كن ديدش تو اين وضعيت راحت نيست تحملش را ندارم.
تو هيچ چي نديدي الان وضع خوبي داره بايد موقعي كه خانه بود مي ديديش ولش كن نمي خواي بيدارش كني؟ بهش اجازه ميدي بخوابه؟ مي دونم اين كار را نميكني پس محكم باش فقط4 دقيقه وقت داري برو ببينم چي كار ميكني.
وارد اتاق شدم به زور قدم بر مي داشتم نزديك تخت شدم دستي روي صورتش كشيدم وگفتم:
نويد من خوابه؟بلند شو الان كه وقت خواب نيست چشمات را باز كن ببين من امدم پيشت بمونم نمي خواي منو ببيني؟ دلم برات تنگ شده مي خوام باهات حرف بزنم اذيت نكن بلد شو دگيه مگه نمي خواستي منو ببيني خوب من پيشتم منو ببين اين قدر حرف برات دارم بلند نشي از دستت ناراحت ميشم.
بي فايده بود جواب نميداد نمي دونستم چي كار كنم فقط يه راه مونده بود دستش را گرفتم سرم را نزديك صورتش بردم در حالي كه اشك در چشمانم حلقه زده بود با صداي لرزان گفتم:
فرشته فرشته ي قشنگ من پاشو.
نويد تكاني خورد صداي بق دستگاه يك نواخت شد پرستار من را بيرون كرد. بيرون از اتاق به سمت اميد رفتم و گفتم:
ديدي گفتم نمي تونم حرفم را گوش نميده هر كاري كردم بلند نشد اميد من بدون اون نمي تونم زندگي كنم.
- آروم باش چيزي نميشه.
همش تقصير منه هيچ وقت خودم را نمي بخشم.
اميد مرا در آغوش گرفت و گفت:
نگران نباش قول ميدم سالمه نترس.